تبليغاتX
قاصدک
از هر دری

۲۵- اردیبهشت -۸۸

خوانسار

راز شقایق را نمی دانم

آن شقایق که رازدانش در وصفش چنین گوید : تا شقایق هست زندگی باید کرد .

از شقایق پرسیدم : چرا تا تو هستی زندگی را باید کرد ؟

آرام نگاهم کرد و با کوچکترین تکانی در دستانم ازهم پاشید ! تکه تکه شد ٬ هر برگش مچاله شد ٬ سیاه شد ! ودیگر نبود !

.

.

.

تا عمر دارم ٬ تا شقایق هست ٬ زندگی می کنم !

 

چرا که شقایق به آن ظرافت و لطافت هنوز هست

و شرط انصاف نباشد که من طاقت ادامه نداشته باشم

پس تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 0:27 قبل از ظهر | لینک  | 

و من بی تابم ! مرغ پرکنده دیده ایی تا به حال !

از این جا به آن جا ، از این مکان به آن یکی ، از این کلاس به آن کلاس ، از این خانه به آن خانه ، از این شهر به یکی دیگر !!!

به دنبال راه فرار ! به دنبال یک جرعه نفس ، می پرم ! اوج می گیرم ! در زمین و آسمان می مانم ! فرود می آیم و به زمین می نشینم و زمین گیر می شوم !!!

به عمق می روم و و یا به اوج ... بهانه ایست تا آرامش کنم ! بیتابم !

با طعنه و کنایه چشمانم را به دنیا می گشایم !

برای آفتاب چشمی نازک می کنم و وی را بخاطر طلوعش به باد سرزنش می گیرم !

شب هایش را  به اجبار ِ بی منطقی چشمانم را محکوم به باز بودن کرده ام و بی دلیل شکنجه اش می دهم ! تا شاید آرامش را پاداش بگیرم برایش !

من که می دانم !

صدای مامان و ۸۵ ایی ها و زهرا  همه و همه ....دلخوشی های لحظه ایی!  

بیهودگی !

از این در به آن در

در به در شده ام ! تا برسم !

اما رسیدنی در کار نیست !

حقیقت همین است در طریقت ِ شریعت ، حقیقت را بپذیر !

همین است ! همین که هست !

بمان ، آرام شو و طاقت بیار

بدان و به باور برس که الا بالذکر الله تطمئن القلوب

خواهش می کنم به باور برس

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 11:38 بعد از ظهر | لینک  |