ملیکا نا امید و بدون چاره - سر گردان – غرق تناقضات – بی هدف – خلا مطلق –
چه می گوید ! من چه می گویم ؟ او می گوید که من صدایم از جای گرم تر از صدای او در می آید ! آری شاید – ولی صدای گرم من نیز سرمای زمستان را تا عمق استخوان چشیده ! اصلا چه می داند صدای من هم شاید از جای سردی بیاید که او نمی داند ! اما مهم حال و روز اوست که دیگر برگشتنی نیست ... انگاری ! دیگر گول حرف های بی عملم را نمی خورد ! دیگر با حرف های تهی از امیدم ، امیدوار نمی شود ! وای بر من فر یاد می زنم این واژه را ! که هدفم را عمل کردن به گفتار گذاشتم و باز در بی هدفی .... چه می گویم باز هم بازی با لغت ! می گفتم از ملیکا ! دختری پر انرژی تر از من ! فهمیده تر از من ! با پشتکار تر از من ! با انگیزه تر از من ! هدفمند تر از من ! خدا دوست ! مقید ! مطمئن ! دنیا دیده ! شاد ! آرام ! بی دغدغه ! حساب شده ! خوشگل ! پولدار ! دنیایی تامین !
چه شد ! همه چیز به یک باره از هم پاشید ! ملیکا نا بینا شد ! دیگر هیچ ندید ! تلاش کرد برای دیدن ! اما باز هم ندید !!!
چه جسورانه خدایش را متهم کرد !
خورده شده ! تهی شده ! رفته اما نرسیده ! جا مانده ! ترک خورده ! غرق شده ! به گل نشسته ! ملیکایی که دیگر صدای خدا را نمی شنود ! ملیکایی که دیگر تحمل بار سنگین دنیا را ندارد ! ملیکایی که برای رفتن پیش خدا کو له بارش را پر کرده از خرت و پرت دنیا ! اما می خواست که برود ! می رفت به معنویات با کوله باری از مادیات ! شاید ! ملیکایی که هیچی نمی شنود ! حتی حرف های گول زنک مرا !
ملیکا دختری که دیگر گول نمی خورد ! ! دیگر نصیحتی نمی شنود ! دیگر امیدی ندارد ! دیگر تو جیه نمی شود ! دیگر حوصله ندارد! دیگر فکر خوب نمی کند ! نمی تواند بکند ! ملیکایی که گیر کرده ! در اعماق دنیا ! ملیکا یی که متریالیسم شد ! ملیکا یی که واقع نگر شده ! رئا لیسم ! ملیکایی که دیگر گول حرف های روزمره ام را نمی خورد ! ملیکایی که روم نمی شود برایش دیگر نامه بنویسم و آرامش کنم ! نه دیگر حرف های بی عملم بر او نیز اثر نمی کند ! معلوم است رطب خورده که منع نمی کند رطب خوردن را ! می دانم که عیب از علم بی عمل منم می تواند باشد ! عیبی ندارد ! حر هایم هنوز به خودم اثر می گذارد! هنوز خودم گول می خورم ! هنوز نامه هایم به خودم را می خوانم و آرام می شود ! من که صدای خدا را می شنوم !
من که می دونم وقتی با همه وجودم صداش می کنم ، با همه وجودش می گه جونم ! بگو !
پس صداش می کنم با همه وجودم ازش می خوام ملیکای خوبی هامو بهم پس بده ! ازش می خوام به من و میمیلی اصل هستی رو نشون بده ! ارزش بودن ! هدف موندن ! مقصد رفتن ! ازش می خوام به من و ملیکا نشون بده که بو د و نبود مدرک و پول هیچ اثری بر بود و نبود ما نمی ذاره ! از ش می خوام بهمون نشون بده که هستیم تا هست !
خدای من ! صدای آزار دهنده شکستن ملیکا هر لحظه تو گوشمه ! ملیکارو داره می شکنه چون ملیکا رو می خواد !!!!!!!!! چون ملیکایی رو که می خواست داشت اشتباهی ساخته می شد ! ملیکا باید تخریب می شد ! گود برداری می شد ! و از نو اونی ساخته می شد که اون می خواست ولی بد ترسی به دلم افتاده ! اونم اینکه سرمایه ملیکا بعد از تخریب تموم شه ! سرمایه ملیکا صبر و ایمان و صلوه و روح بلندشه ! سر مایه ملیکا همون چیزایی که امشب گفت همش شعاره!
داشتم می گفتم ملیکا ! تو عصر ارتباط تو حساس ترین لحظه ارتباط ، ارتباط قطع شد ! می گفتم که خدا ی من هست ! بخدا هست ! ارزش ها ، ضد ارزش نمی شوند آنزمان که با ارزش باشند ! یه حرف روزمره و گول زنک خودت گفتی اونم اینکه راضی هستی که سلامتی باشه ! ولی اونم دیگه نیست ! حرفتو فهمیدم ! ولی میمیلی حتی سلامتی هم برای چی باشه !
مردن مثل نوشیدن یه جرعه آبه !
مگه ندیدی امروز صبح آقای میر سعیدی نگهبان جوان دانشگاه به چشم بر هم زدنی گاز دنیا گرفتش و رفت !!! مگه ندیدی فواد دانشجوی فارغ التحصیل که 2 هفته به عقدش بود با دختری که 4 سال به پای هم سوختن ، 40 روز پیش زیر تریلی رفت و بر نگشت ! مگه ندیدی علیرضا بی غم د انشجوی سال اخر کامپیوتر تو ماشین تصادف کرد و عکسش رفت رو دیوار !
چی می خوای ! چی می خوام ! چی مونده که بخوایم ! من از تو بدتر ! روانی تر ! من از تو متزلزل تر ! دم دمی تر ! روی حباب دنیا ! کاشکی روم می شد این حرفا رو برات بفرستم ! تا بخونی و بازم گول بخوری !!!!!!
کاشکی بازم گولمو می خوردی و جانمازتو باز می کردی و عاشقونه می گفتی " ما رایت الا جمیلا "
خیلی وقته ننوشتم. انگار روزمرگی زهر خود را بر من ریخته . بی مرامی و معرفتی را تا شعاع ننوشتن گسترانیده .
وای که چه دلتنگم . دلتنگ زلزله قلم بر استخوان افکارم . و خلق کلمات زیبا و نشستن و خواندن و لذت بردن .
نوشتن درباره خدا .
خدا را نگا شتن ، خدارا در چارچوب برگ های سفید به محدودیت نگاهم محدود کردن .
خدای مهربانم که هر لحظه و هر پلک بر هم زدن بیشتر مرا در عظمت اش غرق میکند !
در گردباد عظمت و بزرگی اش تاب می خورم و پِر می زنم !!!!
در گردباد لطف و معرفت اش بلعیده می شوم و خودِ گمشده ام را در نیستی مطلق می یابم .
بهزادفر می گفت و مرا در گردباد تفکر می چرخاند و می چرخاند و ....
کوچه من ، از کوچه من می گفت از کوچه ایی که من بخواهم" کوچه من" بناممش .
شاید آن کوچه ایی باشد که دل مرا دم به دم در آرامش یاد خدا سکونت می دهد
و روح ام را در سپیدی فرشتگان به پرواز در می اورد .
سبزی درخت طوبی یش لطافت دل را افزون می کند
و بوی نم خاک و کاهگلش یاد مرا به روز نخستین هستی ببرد
وزبانم را به ذکر قالو بلی باز گشاید .
کوچه من شاید آن کوچه باشد که قدم های سستم را برای رسیدن به دیار معشوق توان می دهد .
این ترم کلاس دکتر بهزادفر ودکتر نکویی دو قطب مخالف هم شدن .. اگر کلاس بهزاد نبود شاید من این ترم و دوام نمی اوردم .. انگارکارش تعدیل روح منه ! هر چی دکتر نکویی روح ام و تو منجلاب دنیا غرق می کنه ، دکتر بهزادفر در این قفسر و باز می کنه و روح رو تا اوج انسانیت به پرواز در می یاره .
این ترم کلا هواش عجیبه ! بودن با بچه ها برام باور نکردنیه ! سارایی که برای روابط اش همیشه چارچوب داشت و محدودیت ،این ترم بی حد و مرز می خواد از زمان باقی مونده برای تنفس تو هوای پاک صداقت و دوستی زمان خرج کنه ! سارا هم عجیب شد ه ! رابطه سارا با نکویی .. صبر سارا در مقابل چرندیات نکویی .. لبخند آرومش در مقابل 84 ها .. گذر از کنار زمان و رسیدن به دریچه صذاقت و تنفس در هوای 85 ایی! ارزش این کلمات را فقط خودم می فهمم که در این فضا غرقم! و سارای فاقد احساس به همنوع، برای نبودن با آنها، احساسات خرج می کند و بغض را در هنگام نبودشان به تلخی زقوم قورت می دهد . این بود سارای امروز ! چقدر سارا ها با هم فرق می کنند وقتی ساعت و روزها و ماه ها فرق می کنند !
