بار الهی
انقدر برایم گفتی و انقدر من نشنیدم ! امسال هم مرا نشاندی بر سفره ایی که طعامش متفاوت تر بود .. سفره ایی پر از روزی طیب و حلال، پر از حضور مالک ملک در شب و روز ، از داستان هابیل و قابیل ،منع منیت ها ، سطحی نگری ، بی خیالی ، گله و شکایت ، پر از غفران و پوشش ، ستر ، از آدم و گناهش ، لباس تقوا و امنیت ، مادیات و معنویات ، جنت و عدن و تجری ، نار و جهنم و گرفتاری ، گشایش و شکر ، حواریون و طهارت ، توکل و استطاعت ، اخلاص و صدق و حسن ظن و عفو دیگران و استغفار و قرب الی الله و معرفت و کرامت ، از حسنات تا سیئات ، از یوسف و سلطنت و برادران ، زیبا بینی و خوش بینی ، از حیات طیب ، مقام رضا و مقام صبر ، از فتح دل و ذکر ذاکرین ، تا تسبیح همه موجودات عالم
و بعد نشانم دادی تفاوت عبد تا ابلیس را !!! دعایم را آمین گفتی ... گیج ام کردی .. سرگردان در حلاوت انتظار .. و من هر روز از انتظار حرفی آموختم از تو ... مثالی بر من فرود آوردی ... یادم دادی نگران نباشم که دهنده تویی ...
کاش باور می کردم که همه چی از اوست ... یقین .. ایمان .. دلدادگی .. شیدایی ... یکتا پرستی ... یا حی و یا قیوم .. یادم دادی تا دلم رفت تو کما و خوابم برد این و بگم ... ولی دل من که مرده ... کما و خواب از سرش گذشته .. نصف پذیرایی رو کردی .. ای خدا دلم تنگ اومده شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده .. انتظار . دلدادگی و امیدواری ... لذت دیدار.... شوق یک نگاه .. عظمت حضور .... نفوذ کلام ... نور .... قدرت .. وصل .. قرب ... مولا
ای خدا دلم تنگ اومده شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
ای خدا دلم تنگ اومده شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
ای خدا دلم تنگ اومده شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یه درک تازه بهم دادی .. اونم واژه عبدالله .... که من در نگرانی بیشتر فرو رفتم
ولی کمه ... بازم می خوام .. می خوام بشونی تو قلبم ... دلم گرفته برا اینکه اگر قرار باشه خودم عبد الله شم که باز به افسانه ها می پیوندم ... با همون نگاهت .. ارادت .. علم ات .. قدرتت .. تسلطت .. مالکیتت ... رحم و مروتت منو برسون به درجه عبدالله که حتی در باورم هم نمی گنجه .... عبداللهی که غم نداره .. غصه نمی خورن ... بی تاب نیست... حیات طیب .. رزق حلال .. قرب دائم ... جنات تجری من تحت النهار .... مقام توکل .. مقام صبر .. مقام معرفت .. مقام شکر ... مقام صدق ... مقام خلوص .. مقام رضا ... و من باز نگران اینکه چرا نگرانم و موحد نیستم ... از شرک ام به تو پناه می برم ..
برای لحظه لحظه این همه زیبایی تو این ماه سر تعظیم فرود می آرم
رسیدم به ۳-۴ تا آف که از بنیاد منو ریخت به هم . من رفتم نمی دونم کجا دیگه سارای این روزا نبود . سارای روزای ۸۱-۸۲ اومد جای من نشست . سارای ساخته این روزا گم شد ! رفت و منو تنها گذاشت ! نمی دونم چه آتیشی زد ... از سادگی واژه ها شعله ور شدم . آتش زیر خاکستر!!! خیلی عجیبه چه زود منو ترکوند .. دارم دیونه می شم . بغض ام گرفته ولی اشکم نمی یاد ... نفس ام تنگ شده .. قفسه سینه ام به هم فشرده شده . تو چند دقیقه همه چی بهم ریخت ... چرا خدا ؟ چقدر آف لاین اش معنی داشت .. حرف داشت .. خاطره برام زنده کرد .. قهر کرد .. آشتی کرد .. از حال و روز امروزش برام گفت ... از روزای بد و خوبش تعریف کرد ... از آرزو ها .. برام دعا کرد .. دعای منو آمین گفت .. ولی من به یه اشکال فنی بر خوردم .. اونم اینکه من کوشم ! کلی این سارا رو ساختیم .. یهو با ۲۰- ۳۰ تا کلمه همه روانش بهم ریخت !! ندیدن سارا کجا محو شد ! ای داد ! من گم شدم .. ندیدینم!
عجب گیری کردیم بابا ...
