از صب بیحال .. نه انگار که از ۳شنبه گرفتم . ازلحظه ایی که آرمین زنگ زد و گفت بیا اصفهان و هم نیاز کن و من بلیط رزرو کردم و مهمونی مامان رو چرخوندم و شبش دلخور نشستم پشت چت با ملیکا و علیرضا و اونا گفتن نرو و نکن و من هم نرفتم و نکردم و صبح از لج نرفتنم ،چشمامو تا ۲ ظهر باز نکردم که آفتاب روزمرگی منو به اتهام تنبلی دستگیر نکنه .. ۲ پاشدم و کلافه و منگ با ژینوس و سعید برای نشریه قرار گذاشتم بیخودی اونارو دیدم پکر تر شدم . تا محمد علی اومد و بی حال ترم کرد .. دیدن خواستگاری در میز بقلی تو کافی شاپ بیشتر کلافه ام کرد .. رفتن به شهر کتاب با اون ۳تا و غریبگی من با همه نویسنده ها و کتاباشون و خروج بی هدفم از شهر کتاب بیشتر و بیشترش کرد .. دیدار قمی ۵ دقیقه بعد از اون ۳ تا ... سر درد کزایی ... تلفن ثنا و لحن عجیبش .. ورودم به خونه و چشمای براق مامان از خبر .. شنیدن خبر خواستگار و ذوق دورو بری ها .. شب شدن بی مورد و نفرت من از شب های تنهایی ام و بیکاری و بیهودگی در عین این همه کار ... تماس های مکرر حدیثه و زهرا بخاطر کشمکش خونه و اجاره و اسباب کشی .. دعوت بیجا و اصرار زیاد قمی برای رفتن به لواسون با خانواده و عدم پذیرفتن این دعوت توسط خونواده ... خبر اشتیاق مژده برای اومدن به اصفهان .. حرف های زشت و نفرت بر انگیز خانم شاهی سر خواستگار احمق من ... پر کردن "ام پی تری" زهرا از دعا برای رفتن به مکه و طواف دور کعبه با دعای جوشن که براش ریختم و حسرت خودم برای رفتن .. تموم شدن تابستون ... برگشت میمیلی به لونه تنهایی اش ... همه و همه منو به کلافگی و دل گرفتگی و بی حوصلگی مبتلا کرده ... خیلی دلم پوکیده ..این دفعه دیگه چی کارش کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرد عرب نزد امام حسین می ره و عرض می کنه آقا دین 50 دینار کسی رو به عهده گرفتم ، و حال در وضعیتی نیستم که آن دین را ادا کنم . در شهر سراغ بزرگواری را گرفتم تا یاری ام دهد . نشانی شما را به من دادند .
امام فرمودند : 3 سوا ل از تو می پرسم اگر کامل پاسخ بگویی کل مبلغ را به تو می دهم اگر 2 سوال را جواب بدهی 3/2 پول را به تو می دهم و اگر 1 سوال جواب بدهی 3/1 .
مرد عرب گفت مولای من شما که خود عالم به همه علومی . چه نیازی به پاسخ من داری ؟
امام فرمودند که از جدم پیامبر اسلام روایت است که "المعروف بالقدر معرفه" یعنی به میزان معرفت فرد به او ارزانی کن . حال من از تو سوال می پرسم تا معرفت تو را دریابم .
امام : بهترین کار کدام کار است ؟
عرب : الایمان بالله ( ایمان به خدا )
امام : در سختی و گرفتاری چه چیز مانع غلبه سختی بر ما می شود ؟
عرب : دارایی خدا
امام : تزیین هر فرد با چه چیز است ؟
عرب : اگر عالم بود حلیم باشد
امام : اگر عالم نبود ؟
عرب : غنی با مروت
امام : اگر غنی نبود ؟
عرب : فقیر صبور
امام : اگر این هم نبود ؟
عرب : اگر این 3 نبود باید یک صاعقه بیاید و اورا بسوزاند .
ابا عبدلله خنده ایی می کنند و یه کیسه 1000 دیناری با یک انگشتر که نگینی 200 درهمی داشت به آن مرد عطا می کنن و به او امر می کنند که 1000 دینار را برای قرض ات بده و انگشتر را خرج زندگی ات کن .
روز ولادت مولام امام حسین یه سفره پر از معنویات پهن شد و از قسمتی از این سفره این و برداشتم . حالا می خوام عرض کنم آقا با همه بی معرفتی ام و بی سوادی حاضرم پای سوال و جواب تون بشینم ... تا اون مقداری که لیاقت دارم بهم عطا کنید . امروز یاد گرفتم شما بدهی ها رو ادا می کنی !!!! مولا می دونی من چقدر مقروضم !!! به خدا ! پدر و مادر !به وقت ام ! به فکرم ! به عمرم ! به ....
مولای من تازه شنیدم که انگشترهم می دید !!! ولی اگر دادید از من نخواید خرج زندگی دنیام کنم ... بذارید خرج معنویاتم کنم .
امروز با جرات ازتون یه چیزایی خواستم که جز روز ولادت شما و شب ولادت علمدارکاروان عشق ، زمانی رو برا این کار پیدا نمی کردم . مولای یا مولای مارو نیمه شعبانی کن !!! ما رو قدر روز قدر کن !! مرض های جسمانی و روحانی رو شفا بده
خدا فرج آقا صاحب الزمان و تو فرج ما قرار بده !!!!
آمین . شب بزرگیه .. در رحمت باز ... ان شالله توفیق داشته باشیم و دست خالی بر نگردیم
التماس دعا
پ.ن۱ : قسمتی از بیانات استاد گرانقدرم سرکار خانم بروجردی .
پ.ن۲ : ممکنه عین لفظ عربی متن رو نتونسته باشم بیان کنم . این داستان نقل قول بود . امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو ادا کنم !
توی چند لحظه تصمیم گرفتم از بابام یه درخواست کنم !
تصمیم گیری در کمتر از پلک زدنی ...
چند ثانیه بعد مخالفت پدر
و دقایقی نگذشت که صدایم از صدای پدر بالا تر بود ..
باورم نمی شه اون کولی بازی رو من در آوردم !!!! هنوز فکر می کنم اون حرفا و اون نوای اعتراض در مقابل بابا !!! چه جوری تو وجود من شکل گرفت ..
نمی دونم چرا در سکوت بعد از فریاد هایم هر کاری می کردم لفظ استغفار بر زبانم نقش نمی گرفت ... قلبم تنگ شده بود .. اتاقم کوچکتر از همیشه و تیره و خفه !!! اصلا مغزم هیچ فرمانی نمی داد ... نمی دانم اصلا اون تصمیم ها و اون افکار چه جوری بر من احاطه پیدا کرده بود !!!!!!!!!!
من نبودم به خداوندی خدا من نبودم .. اصلا صدای من نبود !!!
چه کردی ... نفرین به تو ای ابلیس !!! چه نامردانه از پشت خنجرم زدی !!! هر چه فکر می کنم علت حضورت رو درک نمی کنم !!!!
هنوز سر دردها و سوزش چشم و تنگی اتاق من و یاد لحظه ایی می ندازه که دست و پا و زبان و مغزم و را تحت سلطه خود قرار داده بودی ...
نفرین بر نفسی که به این آسانی بدون اذن دخول تو را بر تخت فرمانروایی خود نشاند ... ۶۴ ساعت پیش من و با زشت ترین چهره دنیوی و کریه ترین صدا زیبنده کردی ... نفرین بر چهره آماده و صدای بی اراده که این چنین رام تو شد ..
لعنت بر تو ... لعنت .... استغفار به درگاه رب جلی از دوری از این شیطان رانده شده
خدای گلم بد پاتکی خوردم .. ۳ روز گذشته!! ولی هنوز روم نمی شه تو چشای بابم نگاه کنم !!! برا بابا شیرینی خریدم تا تو عمل ، شرمندگی رو بهش نشون بدم ولی اخر شب فهمیدم بابا لب به اون شیرینی نزده ... با همه وجودم استغفار می کنم از همه ناشکری هاو بی احترامی هایی که به فرمان شیطان انجام دادم . خدا دل چرکین شده بابا رو از من پاک کن ... چه آزمایش ساده ایی رو آسان مردود شدم ...
بیخود نیست هی خواب های اونجوری می بینم ... وقتی از خواب پاشدم تا چند دقیقه گیج و مبهوت به دنبال عملی می گشتم که نصفه و ناتمام داشته باشم .. آخه خوابم بیانگر نتیجه کاری بود که ناتمامش گذاشتم !!! هر چه فکر می کنم معنایش را نمی فهمم !!! ۲ بار این خواب و دیدم دیگه نباید سر سری بگذرم . خدا منو دریاب
۲ سال پیش تو همین روزای مقدس فاجعه برام اتفاق افتاد و من شدیدا بی تاب و پریشون از اتفاقی دیگر .. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم به حق صاحب این ماه
یا الله !!!!!!!!!
بارو بندیل و بستم . دلم شور می زد که این سفر هم مثل سفر عید ۸۶ اون جوری تموم بشه و باز سوتی بدم ولی از اونجا که تغییرات و تو خودم حس می کردم تو دلم شادمانه انتظار دیدنشو می کشیدم . راه افتادیم به سمت مشهد و تخته گاز رفتیم ... ۱۲ ساعت راه تو جاده کویری طی کردم تا کویر وجودم و تو حرمش سیراب کنم . توی راه زیارت عاشورا خوندم ٬ مشلول خوندم ٬ امین الله خوندم ٬ عهد خوندم و از صاحبین دعا خواستم تو جشن آشتی کنون بیان و ریش سفیدی کنن .مثل کارمند خطا کاری که بعد از یه اخراج چند ساله حالا پناهنده درگاه کارفرماش شده و طعم طلخ بی پولی و گشنگی اونو سر عقل آورده ... نادم و پشیمون داشتم می رفتم به سمت حرم محرم دلم .
ولی امیدوار ...
رسیدم ! شاید حق مطلب ادا نشه اگر بگم امام رضا مهمون نوازی کرد . بهتر باشه بگم من رسم مهمونی رو یاد گرفتم و حرمت صاحبخونه رو نگه داشتم و احترامش و داشتم و صاحبخونه رو با اخلاق هاش می شناختم من مهمان مبادی آدابی شده بودم .. چون صاحبخونه همیشه ادب مهمان نوازی رو درست بجا می یاره .. من آدرس و درست اومده بودم . مهمون همون مهمونی و صاحبخونه شده بودم
تازه مهمونی که رنج دوری و نبودن رنگ و بوی مهمون نوازی این صاحبخونه داشت از پا درش می اورد ... دیدنی بود این ضیافت .. رقص سمای دل در حرم محرمش !
خیلی زیارتم متفاوت بود این دفعه . نیاز به بهونه و دعا و مناجات و تمرکز و اتصال و آداب زیارت نبود ... نزده می رقصیدم .. نزده می رقصوندم J هنوز هوای گنبد طلایی اش را استشمام می کنم مفرح ترین قسمت مهمونی اونجاش بود که یه عالمه آدم عاشق که حتی نمی دونستن عین و شین و قاف بچسبن به هم می شن عشق !!!! می خواستن حس عاشقی اشونو تو یک صفحه مانیتور کوچیک موبایل یک جوری ثبت کنن . عاشق دیدن این منظره بودم . اینکه می دیدی خانمی ، آقایی ، پیر، جوون ، با دست لرزون و سیاه و سفید و چروک و ظریف سعی می کنه یگ گنبد گرد طلایی رو با یک مناره تو صفحه کوچیک مانیتور موبایل اش جا بده ، تا هر وقت بعدنا می ره سراغش بتونه نسیم لحظه عاشقی رو استشمام کنه . و من به همشون احسنت می گفتم و برای عاشق موندنشون دعا می کردم .
زیارت بی نظیری بود دعا می کنم همیشه بتونم زائر حرم محرمش باشم J
پ.ن: چرا شب و روز مبعث باید زیارت آقا امیرالمومنین رو می خوندیم و به حضرت علی سلام می دادیم و به ذات پاکش درور ؟
من فکرم تو گرداب این جمله و فلسفه زیارت مولا در شب و روز بعثت پیامبرم می چرخه ....
انا مدینه العلم و علی بابها
بازم از دست اندر کاران این ضیافت نهایت سپاس رو دارم
چاکریم در بست J
