تبليغاتX
قاصدک
از هر دری

می فهمم !چه اشتیاقی ، چه شوری و چه انگیزه ایی

چه لبخند شیرینی ! آنگاه که تمام هفته را به انتظار لحظه ایی سپری می کنی تا ببینی سلامی را !! و در لحظه به آن لحظه پیوند می خوری ! بی صبرانه می انگاری ! نگاهی که سوسو می زند . هر صدایی تو را به انتظارت نزدیک تر می کند . گویی که صدایش طنین انداخته ! هیهات گر کسی نداند فکرش به خطا می رود که انگار سالین سال است که در کنار هم رازها و رمزها دارند !

می دانم !

دریغ که رازها در دل ت نهفته است و نه دل دیگر !  دریغ که سالها دل تو بی تاب لبخند و دل او انگار بی تاب تر از تو در جایی دگر !  و چه غوغا می کند این دل ! نه چه بسا زیباتر آنکه بگویم چه رسوا می کند این دل . چه عهد ها می شکند این دل ، چه رسم ها پایمال می کند ! 

ای دل !  

های ! و چه رسوایی بالاتر از رسوایی ات در مقابل بندگان پروردگارت !

پروردگارم ! تو می دانی رسوایی هایم را اما در پس رسواییم می توانی بیابی صداقتم را ؟!؟!  آری شاهدم هستی !

و من ایمان دارم که رسوایی در مقابل تو شرافت دارد بر رسوایی ام در مقابل اهل عالم !

چه نگاه نا امیدی ! آنگاه که صدا ها و سلام ها از تو رخ بر چیده اند  !  و چه تلخ و بی روح است آن صدایی که صدایت می کند از درون و ترا به روزمرگی هایم هدایت می کند ! .. صدایی که از سر ناچاری در گوشت  می نوازد که به اتمام رسیده زمان انتظار های وا هی ات !  چه بهتر که ۶ روزِ رزومرگی را مرور کنی  تا دوباره دچار تزلزل نشوی و صد افسوس که تزلزل ها و پریشانی های روزمرگی همه ریشه در همین دل رسواگر بیچاره دارد .!

دل من !

می دانم ! به قداستت که می دانم ، می شنوم نجواهای شامگاهان و بامدادانت را ... اما دریغ و صد دریغ که دستانم بسته و زبانم لال و پاهایم ناتوانن ...

دلا پذیرا باش عذر بدتر از گناهم را که  قاصرم در انجام خواسته هایت

و من الله التوفیق

پ.ن: تقدیم به میمیلی نازنینم که با اصرار های اون این نا مه رو به دلم نوشتم

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 4:18 بعد از ظهر | لینک  | 

شاید نوشتن اینجا شده یه عادت بیخود !

هر جوری بود اومدم رو نت سریع بلاگفا رو بالا اوردم و زدم رو پست مطلب جدید .. باز هرچی فکر کردم هیچ لغتی به ذهنم نرسید برای نوشتن واز کلافگی با همه دعوا کردم ... خلاصه تصمیم گرفتم برا راضی کردن سارا هر فکری اومد دم دستم بنویسم

* شب تحویل اطلاعات کالبدی،  گلی زنک زد و خبر گم شدن یه دسته از اطلاعات کالبدی بلوک ۶ رو داد !!!

*۳ تا چرخ از ۴ چرخ  ماشین مهندس حسینی نیا دقیقا جلوی در نگهبانی یونی امروز پنچر شد . انقدر شاد شدم که به ذات پاک خودم شک کردم

* انقدر از صب سلول های بدنم عشق تراوش کردن که دلم برا دل مهربونم سوخته بود.. انقدر به همه هم کلاسی هام و هم خونه ایی هام عشق ورزیدم که سابقه نداشت

* بعد از شمارش ۴ روزه بدون وقفه با خواب شبی ۲ ساعت اقتصادی - اجتماعی تموم شد !!!

* زهرا دیشب خواب برزخ دید و نصف شب هراسون پرید .. نامه اعمالشو بهش دادن!!! و امروز از گیجی و ناچاری روزه گرفت !! یاد خواب برزخ خودم افتادم.. بعد یاد همه خوابهای قشنگم و بعد مثل همیشه یاد غبار روبی حرم امام رضا.. بعد آه افسوس ناک

*دارم مرجان گوش می دم

* میمیلی می گه برا دلت بستنی بخر تا آروم شه !

*دلم می خواد فردا از صب برم میدون امام و یونی نرم! ولی نمی شه :(

* چقدر با حسینی سر پنچر شدنش خندیدیم ... می گفت سارا فکر نکن گول ظاهر مثبتت رو می خورم می تونم تو چشات بخونم چه دسته گلی به آب دادی.. با ۳ چرخ پنچر عکس هم گرفتیم .. هر کاریش کردیم خودش تو عکس واینستاد !!!

* عینک جدید گرفتم ولی دوسش ندارم ... حالا چی کا کنم . ثنا تلفن زد می گه باز من تورو تنها فرستادم خرید !! بی ادب

* خیلی خوابم می یاد ( چه خوب دیگه اراجیف نمی نویسم)

* امیدوارم بعدا از این پستم پشیمون نشم .. سارا ببخشید که خیلی وقتا شرمندت می کنم !

پ.ن: گیج بازی در آوردم اشتباهی پستش کردم تو فانوس..۱لحظه تو فانوس دیدمش سنگ کوب کردم سریع پاکش کردم.. از هولم ۴ بار رو دیلیت کلیک کردم !!!  اونجا مهندس حسینی و شفیعی هم می یان ومی خونن !!عجب حرکت جانگولری زدم !

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 2:35 قبل از ظهر | لینک  | 

سکانس اول
زنبیل به دست پا به بازار می ذارم .. سراغ سرای محبت رو می گیرم ... از چند تا بازارچه می گذرم و می رسم به بازار محبت که سوت و کوره ... کرکره همه مغازه ها پایین ..از کسادی بازار می پرسم ؟! بعضیا سرمای سال و بهونه می کنن ..یه بعضیای دیگه  بهونه رو میندازن گردن تحریم ! یه گروه می گن خریدار نداره!یه گروه هم میگن می فروشیم ولی هی پس اش می یارن !  یه گروه هم می گن فروختیم ضرر کردیم!!! خلاصه تو بازار محبت نه کسی خریدار بود و نه فروشنده ... شاید برم بازار سیاه ببینم وضع خرید و فروش اونجا چطوره !!! فقط یه کم خسته ام خیلی راه رفتم ولی می ترسم استراحت کنم ، دیر بشه و از تاریخ اش بگذره و دیگه به درد نخوره   !!

سکانس دوم
اغتشاش ، خط رو خط ، ترافیک ، زیبایی ها ، غصه ها ، خنده ها ...
یه کم تو مایه های گیج منگولی به سر می برم . حوصله زندگی لوس و تکراری و پوچ هم خونه ایی هامو ندارم... با همه بی میلی که بهشون نشون می دم نمی دونم چرا تخت من بهترین مامن( جایگاه )  برای اشک های داغ و سوزناک شون شده ... دوست داشتم یه جو آدم حسابی تر دورم و می گرفت تا منم با دغدغه های بزرگتر اونا بزرگتر شم! همه درد دل ها بوی  تنهایی و دلبستگی و عشق های کوچه پشتی و بچه بازی می ده ! هیش کی پایه دردٍ دلٍ بی دل نیست !!! (فهمیدی چه تیکه باحالی اومدم .. خودم با جمله اش حال کردم ...) سفر قشنگم به تهران تموم شد و دوباره دغدغه های اصفهان ! علیرضا گله منده 25 صدم های نمره اش که ممکنه بخاطر کم کاری گروه از دست بده ! زهرا هول کلاس موسسه و از دست دادن وقت های مفید عمر! مهسا به دنبال اثبات حضورش تو جمع جدید دوستاش حالا به  هر روشی ! نگار دنبال آرایش مو و قرتی بازی ! ندا دنبال راه برای گرفتن گرین کارت برا اینکه اگر بره باکلاس می شه ! آزاده دنبال جمع و تفریق معشوقه ها و یافتن مقصر برای شکست های زندگی ! زهرا (ِی) دنبال شوهر به هر روشی !

سکانس سوم
تو مایه عهد شکن ها شدن ! خیلی دست به دعا . خدا اگر وارد معامله نشه بد می شه ها ! از ما گفتن ...

سکانس چهارم
بی تابی ها اوج گرفته ... صبر رو به افول ... بهونه ها در حد چرا صابونا کف می کنن ... کلافگی در ماکسیمم محور تابش.... فشار  8 روی 5 ... عقربه سنج تکراری ها از خط قرمز گذشت ...
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

سکانس پنجم
سارا لالا بی حرف پیش

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 3:16 قبل از ظهر | لینک  | 

نمیتونم شادیم رامنکرشم...

بهونه فوت دختر عمه بابای گلناز رو کردم و وسط آنتراک از کلاس زدم بیرون ... بیشتر از گنجایش کلمه حالم بد بود ... از درد حتی جواب خداحافظی هم کلاسی هارو هم ندادم ...سرم و انداختم زیرو تا خونه دعا خوندم ... رسیدم خونه جواب سلام هم خونه ایی هارو با لبخند خشکم دادم ... طبق عادت همیشه همه فهمیدن که نباید صدا کنن و سارا حالش بده ... گوله شدم رو تختم و سعی کردم گوله های اشکم رو خودمم هم حتی نبینم !! پوکیدم از درد ... امانم وبریده بود ... انقدر دعا کردم و فکر کردم تا چه جوری به مامانم خبر کمر درد دوباره رو بدم!!! زنگ زدم و۳ ساعت صغری کبری چیدم تا بگم کمرم درد می کنه که مامانم وسط حرفام گفت سارا ، مامان، می خوای بگی کمر درد داری!!!!!!!!!!!!! من که از تعجب چسبیده بودم به سقف گفتم مامان !!!!!! از کجا فهمیدی .... گفت : باید مامان شی تا بفهمی.... ومن دیگه نمی تونستم از بغض به مکالمه ادامه بدم... ولی دخترخوبی بودم و  مکالمه رو به انتها رسوندم:) مامانم بهم گفت که از، تون صدا، پشت تلفن حتی می تونه درجه کمی یا زیادی دردم و بفهمه !!! و من چه کودکانه مامانم رو گول زدم :)

انقدر بعد ازتلفن شادشده بودم که درد کمر یادم رفته بود :) حالا می بینی اون دل درد ه چقدر بیشتر داره اذیت می کنه !!!  بازم مرسی  مامان عسلم ..دربست چاکریم 

 

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 2:20 قبل از ظهر | لینک  |