تبليغاتX
قاصدک
از هر دری

خاطره : سلام سارا کی تهران بودی ؟ نمی ری ؟ فکر کنم دلت برا مامانت تنگ شده

راحیل :  چقدر چشات خسته اس؟

عطیه : خوبی سارا ؟ چرا بی حالی ؟

مرضیه : چقدر تو جمع ساکتی ؟

مریم : چی شده باغ امید .. قیافه ات ناله اس ؟

زهرا : کم خوابی داری ؟

ندا : چرا انقدر با همه دعوا داری ؟

ندا به مهسا می گه : اوی آروم حرف بزن نمی بینی باز سارا قاطیه .. اعصاب نداره ... ۲ دیقه پیش مفصل پاچه من و گرفت !!!

زهرا : سارا نری کلاس امروز ها ... تو نمی کشی !

سارا به خدا اگر ببینم اومدی یونی دیگه باهات حرف نمی زنم

مامان : سارا خوبی ؟ نمی خوای بیای تهران ٬ یه حسی بهم می گه خوب نیستی !

سمانه : کمرت چطوره هنوز درد داری ؟

سلام مامان ... از اونجا که نمی تونم بهتون بگم ( چون می دونم اگر بگم خیلی ناراحت می شید ) ترجیح دادم اینجا براتون بنویسم ... عزیزترین مامانم٬  دلم مامان می خواد ولی نمی رسم بیام تا ۲-۳ هفته دیگه .. کمرم بازم گرفته بعد از سفر ! می دونم چی جوابم و می دی !! ولی کاشکی بهم این حق و می دادی و درکم می کردی که من باید این سفر رو برم ....آره شما به من گفتی که  ۱۴ ساعت تو اتوبوس نمی تونم دوم بیارم ولی من مجبور بودم . ۱۴ ساعت اون اتوبوس های داغون رو با همه بدی هاش تحمل کنم و برم و  به مقصدم برسم . اینو بفهمید مامان !!! مامان کاشکی می شد خودمو برات لوس کنم و از لحظه لحظه کمر دردم برات تعریف کنم تا کمر دردم بهتر شه .... مامانی حالا  که دارم می گم بذار بگم ... کمر دردم که چیزی نیست .. سالهاس دل درد دارم ... شاید اینو دیگه ندونی از کجا دارم و برا چی دارم .... یه دل دردای بد .. همیشگیه... مامان فریبا گوش می دی !!! همش بی حالم .. همیشه منتظرم .. همیشه نگرانم ...  مامان گلی این دل دردم چون همیشه هست دیگه دردای دیگم لنگ می ندازن ... آخه خیلی سروره .. نا لوتی بد جور سلطنت می کنه ... امروز سر کلاس کمر درد بهونه بود انقدر دلم اذیتم می کرد که ناچار و بی حال بودم .. همه برا کمرم دلسوزی می کردن .. آخرشم اومدم خونه و بی حال و عصبی با ندا و زهرا دعوا کردم .. ندا به زور بردم تو تخت تا بخوابم .. منم الکی خودم و زدم به خواب تا شاد شه .. زهرا هم به زور اومد منو برد بهم ناهار داد ... می بینی چه دوستای خوبی خدا بهم داده ... مثل تو که یه مامان ویژه هستی ... با هر دوشون دعوا کرده بودم... خیلی شرمنده بودم ... خلاصه این درد خیلی بومی تو وجودم ... آخیش مامان بهتر شدم ...

خدا مرسی  

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 3:49 بعد از ظهر | لینک  | 

به نام طرف معا هده

می نویسم ، اما این بار شاید جدی تر از دفعات قبلی ! شاید هم بعدنی باشد که از این بار جدی تر .

می نویسم بین دو نماز

می نویسم با دستانی که علیل اش کردم

 می نویسم با چشمانی که حقیر ش کردم

می نویسم با قلبی که به یغما رفته و با پستی بر ش گر داندم

می نویسم با فکری که آلوده شد یا کردمش  شاید !

می نویسم با زبانی که به دشنام گرفته شده

می نویسم با مشامی که پرش کردم از دنیا

می نویسم با نفس هایی که هوایی دیگر ندارد

می نویسم با صدایی که بی صداتر از سکوت است

آری آنچه می نویسم عهد نامه می نامم .

عهدی بین من و خودت ! جدی بینگارش ! استدعا می کنم ! عهدی که با نگاهت می گویی بارها بسته ام ! ولی گفتم این بار جدی تر از قبل می بندم ! اینقدر می بندم عهد را تا بتوانم یاد بگیرم شرایط عهد بستن را ، یا شاید برسم به مفاد عهد نامه هایت !

عهدی می بندم با سارایی که تعریف کردم و خدایی که تعریف ندارد

 قربتا الی الله ( چقدر شیرین )

..............................

که دیگر قول بدهی مرا سر کار نذاری ! که من قول بدهم دیگر سر کار نروم !

که دیگر قولم بدهی ... ،

 وای چه جسارتی من که نیامدم عهد بگیرم ، آمدم عهد ببندم !

خط می زنم عهد نامه را ! از نو کتابت می کنم !

عهد می بندم که دیگر دل نبندم به نامحرمی تا دلم را ببندی به محرمی !

این عهد جدی است

استدعا دارم به عهدم نخند !

عهد بین خودم و خودت

امضا خودم :سرکش ۲۶۲                              امضا خودت : ..........................  

بتاریخ نوزدهم ربیع الاول سال ۱۴۲۹

بین نماز مغربین            

 

 

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 8:26 بعد از ظهر | لینک  | 

کی می گه تنهایی سخته ؟ تنهایی خیلی خوبه همش تنهایی .. قاصدکتم تنهاس .. اتاقتم تنهاس ... وای چقدر دلم پره باز .. دلم می خواد فریاد بزنم .. فرار کنم ... برم و نبینم هیچی و ... دیدن سخته ... شنیدنم سخت تر ... و فهمیدن از همش سخت تر ... دوس دارم نفس بکشم ... دلم می خواد دنیامو عوض کنم ... دنیای خودمو نه که .. دنیای آدمام رو .. دنیای آدمایی که محکومم به زندگی باهاشون ... ای خدا من پس کی آدم میشم ... بازم خسته ام ... حوصله دیدن آدم هایی تکراری پارسال و ندارم ... چقدر سعی کنم کسی اینا رو نفهمه .. آدما با دغدغه های شبیه هم ... خوب منم با دغدغه پارسالم فرق نکردم ؟ پس چرا به بقیه خرده می گیری دختر .. دلگیرم ... دل گیر ... گیر دل ... گیر دلم ... دلم گیره .... چه نامربوط این دلگیری ها با بی حوصلگی ها ... خوب عید هم با همه دغدغه هاش داره تموم می شه .. چه خوب :) برای زودتر تموم کردن هر دوره از زندگی ام نذر می کنم ... اگه یه روز خبر نبودنم و بین آدما شنیدید و اگر دوستم داشتید خوشحال شید ... چون موندن رو دوس ندارم .. چه حرف تکراری ... چه لوس ! آخ شاید بازم پنچر شدم چون به انتظار هام نمی رسم ... چشمم به راهه ... منتظرم .. منتظر هیچی ... و ظرف این انتظار پر شده و داره سر ریز میشه ...  وای چه بی رحمانه تازیانه می خورم ار نفرین ها شاید ؟ درد دارم مثل همیشه آخه بگو تو کی درد نداشتی ... بی جنبه ... شاید نوشتن بهترین مرحم دردمه .. میگن از قدیما مادر که نیس با زن بابا باید ساخت ... می نویسم برای فراموش کردن نه بخاطر آورد .. اینو توماس ولف می گه نه من .. من ولی عمل می کنم ... دلم میگیره همشش ... آی ول کن دیگه نامرد چقدر محکم هم می گیری ... چرا شادی هام لحظه ایین و غم ها بومی ؟ این چه رسم نا عادلا نه اییه ؟ وای چه تنهام و گیر دل ! خدا دوستت دارم مخصوصا شب تولد سفیر و رسولت ...

یا کریم .. همه می گن خدا کریمه .. دم همه گرم ... بر منکرشم لعنت .. اوس کریم پس به کرمت تو تنهایی هام تنهام نذار  ... یا الله

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 2:49 قبل از ظهر | لینک  | 

اولین اذان  ظهر به افق تهران ...

الله اکبر الله کبر

اشهد ان لا اله الا الله   اشهد ان لا اله الا الله

 اشهد ان محمد رسو ل الله  اشهد ان محمد رسو ل الله 

 اشهد ان علی ولی الله    اشهد ان علی ولی الله

 

. . . .. . . . .

وضومو گرفتم ... با تمرکز رفتم سر جانمازم ...  آنچنان الله اکبری در گوشم طنین انداخت که سنگ کوب کردم .. انگار اولین بار بود که به عظمت پروردگارم اعتراف می کردم... نفس عمیق کشیدم سکوت کردم و  با شنیدن  بسم الله دوباره انگار شروع شدم  ...  رحمن و رحیم .... برای رحمانیت و رحیمیتش دعا کردم ... نه شاید برای رحمن و رحیم شدن خودم دعا کردم .... شکرش کردم برا اینکه مربی تمام عالم ... جرات نمی کردم چشمم رو باز کنم .... تمام عالمی رو که تو ۲۴ سالم شناخته بودم جلو چشمم اوردم و به وجد اومدم ... از اینکه رب العالمینه و منم از این عالمم ... یوم الدین ...ترس بر اندامم افتاد .... سریع اعتراف کردم و صادقانه گفتم .... ایاک نعبد ....صدایی  انقدر محکم فریاد زد که احساس کردم همه تو خونه شوکه شده بودن .. مامانم آروم در اتاق رو باز کرد و من همچنان با ارامش فریاد می زدم و ایاک نستعین( نه من نبودم صدایی در گوشم فریاد می زد )  ....  یکهو با لحن ملتمسانه ایی گفت اهدنا صراط المستقیم .....   به منزه بودنش قسم دادم که  فرمتم  کنه و تو همین لحظه تحویلی، روح و جسمم رو از هر رجسی پاک کنه ... منزه شم ..عظیم شم .... پاک شم ..و سبک شم .... پرواز کنم ... کبوتر شم ..... سفید شم .. رنگ احرام شم ... حاجی شم .... اوج بگیرم و اعلی شم .... بعد به دور ۴ وجه کعبه اش به نام رب العتیق اش طواف کنم و در وجه اول بگویم سبحان الله ... وجه دوم والحمدالله .. وجه سوم  ولا اله اله الله  وجه چهارم هم با فریا بگویم الله اکبر .... منزه شم و عظیم شم . منزه شم و اوج بگیرم و اعلی شم و سپس آرام آرام شرط ادب بجا بیارم و سلام بدم ... سلام بدم و وارد شم و تازه شم و نو شم و در عین  عروجم به دنیا وارد شم و در عروج بمانم ... سلسله مراتب سلام ها روپله پله پایین بیایم و به اهل زمین سلام و رحمت بفرستم ....

چه تحویل قشنگی داشتم امسال ... خدا را شکر ...

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

سال نوتون مبارک    

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 9:10 بعد از ظهر | لینک  |