دغدغه این روزها : چه گونه از لحظه لذت ببرم
علت این دغدغه : اینکه سعید معتقده من از لحظه هام لذت نمی برم و شاد نیستم و اعتقاد درستی داره . و من تصدیق کردم و علت همه بی حوصلگی ها و بی انگیزگی هام در داشتن یه گمشده خلاصه کردم و سعید هم تو بحث گم شد ...
توضیحات واقعه : حالا کاری به داستان بالا نداشته باشید ..طولانیه .... و لی من یه گم شده دارم تو تمام لحظه هام ... به نظرتون از چه جنسیه .. من همیشه یه گم شده دارم .. تو تنهایی .. تو شلوغی ... تو مهمونی ... تو شادی .. تو غصه .... تو کار .. تو درس .... تو خودم ...
سوال امشب ما .. از کی بپرسم ؟ : و من به دنبال دلیل برای لذت بردن از لحظه و پیدا کردن گم شده .. شما ندیدید گم شده من و !!!!
عیدم اومد و تو نیمدی... هی ی ی ی ...
خدایا شکرت که هنوز زندم :)
من حکم را صادر می کنم که هیچی کم ندارم ... خدایم را شکر ..
ولی همچنان سارام !!! می دونی یعنی چی ! یعنی در اوج داشته ها هیچ ندارم ... و در شلوغی صبح تا شبم از ناله تنهایی می سوزم ... و از زیادی ادم های دورو برم هیش کسم را می جویم ....در میون تمام خوشبختی از اشک بدبختی ام بیزارم ....
نمی دونم در اوج ابن همه شادی و خوشبختی و همه چیزم پس چرا باز سیاتیک دارم و میگرنم به روزی ۴ تا قرص کشیده ( که یکی اش کافی ام بوده ) و دست چپم همش تیر می کشه ... اینا رو چرا من دارم که ۲۴ ساله هستم !!!
فاطمه هم مثل میمیلی نوشته های وبلاگ های قبلی رو بیشتر دوست داشت .. ولی من عهد بستم دیگه ننویسم جز عملم رو !!! خیلی سخته ولی عهد بستم ... برا همین دیگه نوشته هامو دوس ندارید .. چون سارا تا اون دل نوشته ها خیلی فاصله داشت ... و برای رسیدن به اونا خیلی راه داره واسه رفتن ... دیگه خبری از رویا بافی و ایده ال نویسی و مدینه فاضله نیست .. قرارداد بستم با سارا تا وقتی مینویسی که داری ! وقتی نداری نمی نویسی !
و من شاید این روز ها عاشق نوشته هایم هستم بر خلاف همه شما چون برای هیش کس می نویسم .. می نویسم تا خونده نشه .. می نویسم برای فراموش کردن شاید .... می نویسم از سارایی که پیش رو دارم ... مینویسم که شاید فقط خودم می فهمم !!!
به هیش کسم می گویم که دوسِش دارم انقدر تا بیاد ... مرام و معرفت ومیبینی ... ! من منتظر هیش کسم هستم مثل بچه ها ... با امید و آرزو ... کاش می دونستم که می دونی که دوست دارم ؟ در هر حال تو هیش کسی !!! درک فلسفه اش سخته ! نه ؟ ولی من تا بینهایت برای هیش کسم می نویسم و می نشینم و می گویم و می خندم و زار می زنم .... اما کاش عادتم می دادی که بی تو حقیقی تر شاد باشم و خوشبخت ... من محکومم به تصنعی بودن و این حکم رو حودم صادر کردم .. چه دادگاهی که حاکم و محکوم یکی است ... :)
شاید وقتی برگشتی بتونی این بی وفایی تو برام توجیه کنی ... آخه تو بهترین هیش کسم هستی :)
یکی ازبا ارزش ترین اراجیف عمرم تقدیم به تو هیش کس سارا !
این هفته هفته سختی بود .. درگیر ی های گروه بندی اول ترم برای دروس عملی و کار گاهی !!! منیر یکی از بچه ها که شوهرش اجازه نمی ده با پسر گروه بگیره .. منیر حالش بد شد و از کلاس به سرعت رفت بیرون .. پسرا منو صدا کردن و گفتن برم نماز خونه خانوم ایکس حالش بد شده !از سر کلاس طرح پریدم بیرون و رفتم نمازخونه دیدم به به چشتون روز بد نبینه ... منیر حالش بده و هق هق گریه می کنه و یه مشت آدم غریبه براش آب می یارن و دستمال می دن و .... بعد از کلی ناز کشی و قربون صدقه گریه اش بند اومد ... برام تعریف کرد که زندگی اش به مشکل بر خورده و به خاطر این رشته کذایی ما با همسرش در گیر شده !!!! سر اینکه بخواد با پسر گروه بگیره !!! مشکل رشته ما اینه که مجبوری با پسر گروه بگیری چون کار سنگینه و مناطقی که باید بریم تنهایی خطرناکه !!! خلاصه من انقدر این در و اون در زدم و با استادا و دانشجو ها حرف زدم که کارش جور شد برای هر دو تا درس عملی براش گروه دختر ساختم ولی جیگرم در اومد .. یکی از استادای خیلی مهم که با وقاحت تموم گفت بره از این رشته انصراف بده !!!!!!!!!!!!
واقعا حالا به نظرتون شوهر منیر حق داره منیر رو محدود کنه ؟
یا رشته ما کارش بیخوده ؟
یا ..!؟ کلی تو فکر منیر و شوهرشو خودم و گروه با پسر و سود و ضرر این حرفام !!!!!!!!
با دونه دونه وسایلی که جا می داد مراسم وداع برگزار می کردم ... خیلی پوکیدم از غصه ...
فکر نمی کردم تو این ۱ سال و نیم انقدر بهش وابسته شده باشم !... تمام وجودم شده بود غصه ! تمام خاطرات خداحافظی و جدایی از تک تک آدمایی که تو عمرم خاطره ساز بودن اومد جلو چشمم !!!!
رفته بودم تو عوالم خاطرات .. انگار روحم چند متر بالا تر از خودم بود نمی دونم چه حس عجیبی بود ..حس بی حسی .. لب های مهسا که تکون می خورد و چشمهاش که به من نگاه می کرد ... ولی صدایی که نمی شنیدم ... دستهای زهرا رو زانو هام و دوباره نگاه و حرکت لب های زهرا به من !!! و من هیچ دستی را لمس نمی کردم ...
تا با صدای آزی که بهم گفت بسه آبغوره ها رو جمع کن بیا برام وسایلم و ببند از عوالم سوزناکم بیرون اومدم ... براش ۲ تا ساک بستم ...
یاد آخرین روزم تو لاهور ... فرار از خاطرات اونجا ... یاد لحظه های آخر که یه عالمه کاغذ و دفتر که حاوی خاطرات اونجا بود یواشکی خودم گداشتم تو چمدون ... هی ... گذر زمان و ببین
آزی هم حال بهتر از من نداشت .... برام نامه های رضا رو می خوند که در اوج احترام و عشق به نگارش در اومده بود و آزاده دراون لحظه قدر اون همه احساس رو ندونسته بود .. همش تو فکر بودم .. تو فکر برای خودم و عشق های قدر ندونسته ام !!!! که اینکه همچنان مسکوت نگه داشتم و یا مانده.. عشق های با ارزشی که تو قلب همه ما آدما تا ابد می مونه .. نمی دونم فرمول این عشق و علاقه و دلبستکی چیه ؟ واقعا باید اسطوره ایی اش کرد ؟ شاید اصن نباید به عشق برسی تا عشق عشق بمونه .. به همون قداست و پاکی .. به همون سفیدی .. دلم برای رضا و آزاده تنگ شد ولی بیشتر دلم برای سارا تنگ تر ...نه سارای تنهای ... من الان می پوکم .... یا شایدم پوکیدم ...
مامانم زنگ زد ۳۷ دقیقه شدم دختر لوس ته تغار مامان .... انقدر خودمو لوس کردم و غر زدم تا خالی شدم !!!! ولی مثل همیشه بعدش پشیمون شدم ... چون انگار باز هم مامان همشو جدی گرفته و غصه منو خورده :( .... کاشکی حس مادری می ذاش که از حرف های فرزند تاثیر نگیرن .. ولی صداش معجزه می کنه .... به والله تو شرایطی بودم که از بغض نفسم بالا نمی اومد ... به زمین و زمون فحش می دادم ... اون وقت صدای الو گفتنش عینهو آب رو آتش وجودم بود ... مامان گلم ببخشید که امروز ناراحتت کردم .... نیاز داشتم پیشت منفجر شم .. بازم منو ببخش ... دوست دارم ... به قول علی جمالی اس مو لتیم (smalletim) خدا همه مادرا رو حفظ کن ... به منم لیا قت مادر داری بده ..
آمین :)
