تبليغاتX
قاصدک
از هر دری

ستاره دنباله دارم رو که رد شد و ندیدم دیشب ... هوا یی که ابری بود  و هنوز نباریده بود 

نمی خواستم ولی سر کلاس اشک سونی رو در اوردم .... می گفت تو بهونه شدی براش ...  دوست داشتم بیشتر کمکش کنم ...  

می دونی دردناک ترین درد دردیه که نتونی بگی درد داری !

خیلی قبولش دارم برای هدف زندگی می کنه .. البته که هنوز سر در گمه

حاکم بی حکم ... عاشق بی عشق .. مادر بی بچه ... کلاس بی شاگرد ...

سونی دلش برا مامانش تنگ شده بود ... چقدر اشکش درشت و داغ بود ... اشک اشنا

دوست دارم زندگی رو

تا بعد

 

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 12:20 بعد از ظهر | لینک  | 

وای از آدم های تکراری و تکرار آدم ها ٬

 آدم های مریض و مریضی  آدم ها ٬

  آدم های کم لطف و کم لطفی آدم ها ٬

 آدم های پیچشی  و پیچش آدم ها ٬ 

 آدم های بی انصاف و بی انصافی آدم ها

اعوذ بالله یا الله

چقدر بد بودن راحته انگاری ! و مرا تمرین داد برای بد بودن

از لحظه های بدی به تو پناه می برم نه از بدی  لحظه ها . نمی تونم اینی که هستم نباشم ٬ باشه درجه حرارت کمتر ولی نمی تونم با لکل خاموشم کنم

توکلت علی الله

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 11:53 قبل از ظهر | لینک  | 

ساعت ۲ نصف شب ...

نه میل باحال و جذاب

نه چت آدم حسابی

نه مطلب مفید برا آپ کردن

یکی بگه من اینجا دارم چی کار می کنم

 gar pesari koshte shavad dokhtari torshide shavad,

gar pesaran koshte shavand kole jahan lite shavad

اینم مژده سند کرد ... برا دلخوشی اقایون :))

من برفتم تا بخسبم ... مژده نمی ذاره برم .. کمک

بیکاریم خوبه ها ... می خواستم کلاس بذارم بگم من معمولا سرم شلوغه ولی حالا بیکارم :))

زده به مخم .. تا بیشتر گند نزدم خدا حافظ

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 1:10 قبل از ظهر | لینک  | 

دومین سال فوت  مامان جون به آبرو مندی  برگزار شد.... وسط دعا یکی از مهمونا که یه خانم ۵۰ ساله بودن با ایما و اشاره به من  گفتن باهات کار دارم .. . من یادم رفت ... در حین پذیرایی ۲باره به من گفت باهات کار دارم .. من بازم یادم رفت .. آخر مهمونی نشسته بودم داشتم دنبال درمون می گشتم تا درد ستون فقرات و ذوق ذوق پاهام رو درمون کنم و دنبال فرصت بودم محض رضای خدا دور از چشم مهمونا کفش های پاشنه ۲۰۰ سانتی مو  از پام در بیارم که اومد تو فکرم و بهم گفت نیومدی باهات حرف بزم خانوم خوشگله .. منم خندیدم و معذرت خواهی کردم و کار زیاد رو بهونه ..

بعد شروع کرد یه داستان به قرار زیر برام تعریف کردن !!!

که یه آقایی خیلی درد و مرض داشته و ناچار بوده و کارش گره خورده بوده و حاجت داشته ٬ می ره پیش یه مجتهدی و ازش کمک می خواد ... آقای مجتهد بهش می گه برو زیر سقف آسمون دستات رو بلند کن و ۲۰۰ مرتبه بگو بسم الله الرحمن الرحیم ....

من مات و مبهوت خانوم رو نگاه می کردم ... بهش گفتم خب !!!!

سرش رو آورد نزدیک تر و آروم تو گوشم گفت : از اونجا که می دونم تو حاجت زیاد داری و نیاز به دعا گفتم اینو بهت یاد بدم ...

در اون لحظه کارد می زدید خونم در نمی اومد ... انقدر عصبانی شده بودم !!! بعد خود خانومه فهمید .. گفت نمی خواستم ناراحتت کنم ..

و من در سکوت با یه لبخند بدرقه اش کردم ...

من می دونم نیت و منظور خانومه چی بود ولی عیب نداره ما قسمت پر لیوان و ببینیم .. اگر حاجت گرفتید برا این خانومه هم دعا کنید :)

برا منم که خیلی گرفتارم و حاجت زیاد دارم دعا کنید :))

 

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 10:24 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام ۲باره

دیروز امیر بهم زنگ زد و گفت سارا من کوچه مهر تصادف کردم !!زود وپا شو بیا نذاشتم یارو زنگ بزنه ۱۱۰ !!  بی تصدیق تصادف کرد و من به سر حد مرگ حول کردم !!!! خدا کنه زودتر این سن رو پشت سر بذاره خیلی مامان و اذیت می کنه !!!!  امروز روز خوبی بود خدا رو شکر فقط یه مباحثه کوچولو با مادر خانومی داشتم که هنوز نتیجه نگرفتم !!!! بحث ما طولا نی بود ولی من تو کلمه تقوا ی بحث گیر کردم !!!!

 از دید شما تقوا یعنی چی ؟  خویشتن داری ؟ از چی ؟ تا چه حد ؟

با قمی ghami(اسم مستعار دوران جهالت در دبیرستان )رفتم صفا سیتی منگوله برام یه گل رز سرخ کم نظیر  آورده بود و من مثل ندید بدید ها  ذوقشو می کردم !! خوب آخه هیش کی به من رز قرمز نمیده !!!!!  بعدم با هم رفتیم من عطر خریدم. و اتفاق جالب این بود که بابم از دنیا بی خبر از سر کار اومده بودن و من در خونه رو باز کردم با یه گل رز و یه بسته عطر وارد خونه شدم و با بی خیالی منحصر به فردم سلام کردم و اومدم تو اتاقم. به نظزتون نظر بابام راجع به من و گل و عطر چیه ؟!؟!  

پ.ن : میمیلی راستی تو یکی از دوستات شهید بهشتی درس می خونه .. منم می شناسمش تو مهمونی هات همیشه هست اونم من و  شناخت امروز رفتم شهید بهشتی  دیدمش اسمش یادم نمی یات !!  

پ.ن: کاشکی همیشه انقدر نت داشتم !!! دارم نت زده می شم !!!

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 6:7 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام

سلام می کنم از لا به لای روز مرگی ها سلام می کنم به  تنگنا ها و گشودگی های زندگی  سلام می کنم به کو چه پس کو چه های خوشبختی  سلام می کنم به نعمت های روز افزون سلام می کنم به زیبایی ها سلام می کنم به چشمان بینا سلام می کنم به دنیای خدا    سلام می کنم به سارای خدا

خوبید  خوشحالم ... یه هفته اس یه تحولی درم به وجود اومده ... نا خود اگاه می نویسم !!! من یکسال می شه که قلم دست نگرفته بودم .. از خدا برا این موهبتش تشکر می کنم !!!

مامانم کلی دلخوره از تکنولوژی می گه بعد ۲ هفته هم که اومدی بشین تو اتاقت برو تو این کامپیوتر بی زبون !!! ... منم می شینم تو سالن تنها !!!! منم خوب ۲ هفته اس نت به خودم ندیدم ... باشه می رم دل مامان و به دست می یارم و باز بر می گردم

به خدا می سپارمتون

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 6:14 بعد از ظهر | لینک  |