نمی دانم در این دوران که فرسخ ها از انسانیت جدا ماندیم ، وجدان را کدام گورستان زنده به گور کردیم ؟؟؟؟؟؟؟
من به دنبال قبر وجدانم !
تو می دانی کدام است ؟
حالا بستگی به من داره که گاهی با این موج همراه می شم و می رم
گاهی هم انقدر مقاومتم کمه که موج منو با خودش می بره
و گاهی هم موج می یاد و می ره و من همچنان سر جای خودم پابرجام
حواسمون به موج های دنیا باشه !!!
نگاهش عین نگاه یه پدر بود
سرزنش تو نگاهش
انقدر شرمنده شدم که می خواستم نباشم
فقط همین
خدای من
فاجعه بود
چقدر بچه ام
جالب بود که سعی می کرد منو توجیه کنه برای خودش و به روم نیاره
خیلی شرمندم
پکر و دمق
حقمه !!!
یکی دل داریم بده
دارم خفه می شم
نوشتن ... و تهی شدن
من و دغدغه ها
دغدغهء شدن
درگیر
شک
باز هم در فکر های تکراری
من هم نماز می خوانم.... هم حجاب می کنم.... هم ..... چون این مسایل تو خونمه و باهاشون بزرگ شدم !!!
واقعا احکام و شرع چقدر تو رسیدن من تاثیر داره ... اصلا رسیدن مستلزم تسلیم شدن و مسلمان بودن و رعایت این مسائله و واقعا به همین جدیه که من بهشون فکر می کنم ! به همین مهمی که بیشتر دغدغه منه تو زورمره !!!
هنوز فکرم مشغول حجاب و رعایت حریم ها و دوری از گناه و این حرف هاس !!! یعنی باید باشه ؟ تا کی ؟ بعضی وقت ها فکر نمی کنی از اصل موضوع دور می شم !!!
اینکه نمازم حتما با آداب خودش خونده بشه منو از اصل ارتباط با معبودم می ندازه ! به اندازه ایی که چشمم می بینه و بازه در کنار معبودمم!!! چون ایمان دارم که همه چی نشانه و آیت اوست !! اخلاقمه ، که دایم که راه می رم و می بینم و می شنوم و .... با کسی که همیشه به همراهمه درمیون بذارم ! همیشه با خدا که همیشه به همراهمه حرف می زنم ! حالا نماز خواندن آن هم با این همه آداب که همیشه رعایت این آداب منو محدود می کنه .. ! نماز یومیه ( روزمره ایی ) که بی تعارف هنوز نتونستم یه دفعه با تمرکز بخونم.
اینکه من همه فکر و ذکرم پوشش ام باشه ! واینکه این پوشش طوری باشه که هیچ مرد و نامردی و جذب نکنه !!!!! و هنوزم فکر می کنم با همه تلاشی که دارم برای سادگی در پوششم نتونستم به هدف و فلسفه حجاب برسم !!!!!!! و آیا واقعا برای اینکه من به کمال بندگی برسم لازمه که ......
اینکه با نامحرمی - که فقط از بچگی در اذهان ما تعریف شده- چه طوری برخورد کنیم و حرف بزنیم و حریم و نگه داریم !!!! تو شرایطی که تربیت و شخصیت ام طوریه که حتی برای خودم هم حریم قایل ام چه برسه به دوست .. چه برسه به مرد و چه برسه به نوع نامحرمش !!!!
واقعا کمال من ! بندگی من !!! تکامل من در گرو این بحث هاست !!!! این بحث ها که سالیان ساله منو درگیر خودش کرده !!! واقعا قرب الهی و رسیدن و به صفات معبود یگانه نزدیک شدن مستلزم رعایت این نکاته !!!!
همه این دغدغه ها بیشتر پیش زمینه دنیا و تفکر دنیوی داره !!!!
اینها جزیی از دغدهای من است که با آن تعریفی که ذهن دارم برای رسیدن و بودن و شدن و بندگی و کمال و ... خیلی هم سو نمی شه ! من تو نبودن این بحث ها شکی نکردم .. تو درجه اهمیت اینا !!!
من فلسفه حجاب کردن و رعایت حریم و خیلی مسائل دیگه رو با همه وجودم حس می کنم و برای هر کدوم ار عقایدم ارزش قایلم و یه دلیلی دارم ولی درجه اهمیت این مباحث منو به شک انداخته !!!
اینکه حجاب من کامل تره یا زبانم صادق تره !!!!! اینکه نمازم سروقت تره یا رعایت حق و حقوقی که به گردنم دقیق تره !!!! اینکه نجس و پاکی سرم می شه یا فلسفه خلقت خودم و درک کنم !!! من شک کردم .. شک به این درجه بندی !!!!
۲۵- اردیبهشت -۸۸
خوانسار
راز شقایق را نمی دانم
آن شقایق که رازدانش در وصفش چنین گوید : تا شقایق هست زندگی باید کرد .
از شقایق پرسیدم : چرا تا تو هستی زندگی را باید کرد ؟
آرام نگاهم کرد و با کوچکترین تکانی در دستانم ازهم پاشید ! تکه تکه شد ٬ هر برگش مچاله شد ٬ سیاه شد ! ودیگر نبود !
.
.
.
تا عمر دارم ٬ تا شقایق هست ٬ زندگی می کنم !
چرا که شقایق به آن ظرافت و لطافت هنوز هست
و شرط انصاف نباشد که من طاقت ادامه نداشته باشم
پس تا شقایق هست زندگی باید کرد
از این جا به آن جا ، از این مکان به آن یکی ، از این کلاس به آن کلاس ، از این خانه به آن خانه ، از این شهر به یکی دیگر !!!
به دنبال راه فرار ! به دنبال یک جرعه نفس ، می پرم ! اوج می گیرم ! در زمین و آسمان می مانم ! فرود می آیم و به زمین می نشینم و زمین گیر می شوم !!!
به عمق می روم و و یا به اوج ... بهانه ایست تا آرامش کنم ! بیتابم !
با طعنه و کنایه چشمانم را به دنیا می گشایم !
برای آفتاب چشمی نازک می کنم و وی را بخاطر طلوعش به باد سرزنش می گیرم !
شب هایش را به اجبار ِ بی منطقی چشمانم را محکوم به باز بودن کرده ام و بی دلیل شکنجه اش می دهم ! تا شاید آرامش را پاداش بگیرم برایش !
من که می دانم !
صدای مامان و ۸۵ ایی ها و زهرا همه و همه ....دلخوشی های لحظه ایی!
بیهودگی !
از این در به آن در
در به در شده ام ! تا برسم !
اما رسیدنی در کار نیست !
حقیقت همین است در طریقت ِ شریعت ، حقیقت را بپذیر !
همین است ! همین که هست !
بمان ، آرام شو و طاقت بیار
بدان و به باور برس که الا بالذکر الله تطمئن القلوب
خواهش می کنم به باور برس
عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی
جز تو در دل ندارم
عاشقم من
عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی
جز تو در دل ندارم
من
به لبخندی
از تو خرسندم
مهر تو ای مه
آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من زخدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از همه بگسستم
بر تو فنا سازم جان
عاشقم من
عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی
جز تو در دل ندارم
من به لبخندی
از تو خرسندم
مهر تو ای مه
آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من زخدا خواهم
تا به رهت باز م جان
تا به تو پیوستم
از همه بگسستم
بر تو فدا سازم جان
خیز و با من در افق ها سفر کن
دلنوازی چون نسیم سحر کن
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
پ.ن: خوب مگه چیه .. شعرش قشنگه .. خوب مگه چیه عاشقم من ![]()
![]()
( با لحن پسر خاله بخونید )
هر چی از امام زمان می دونید بگید !!
چقدر می شناسید شون ؟
چیزی و که فهمیدین و بگید !!!
جمله تکراری و دیکته شده نگید
بگیدااا مدیونید ![]()
تفلد عید شما مبارک![]()
کاش زندگی کردن به همین راحتی بود که تو فیلم ها نشون می دن
اینم از عید امسال
بازم یه چند وقتی برگشتم تهران و خودم با زندگی اینجا وفق دادم !!! ولی بازم باید دل بکنم و جمع کنم و برم
خیلی سخته
حتی دل ِ جمع کردن وسایل و ندارم .. گذاشتم لحظه آخر
این حس و تو نگاه مامان هم می تونم ببینم
ثنا داشت از خاطرات مشترک امون ، تعریف می کرد .... گفت: سارا یادته سال 80 رفتیم آیدا فال قهوه گرفت واسمون. گفتم نه یادم نمی یاد!!! گفت تو فالش اومد که من همیشه تهران زندگی می کنم و زندگی روتین ولی سارا همیشه در سفر و غربت !!! و بعد ثنا از اونجا که از زندگی سنتی و ایرانی خیلی راضی نبوده و من برعکس عاششق ایران و خانواده و سنت و قدیمی ها ..! به آیدا گفته ، نه اشتباه می کنی .. فنجونا رو جا بجا دیدی........
............
ثنا یه خنده تلخی کرد و گفت : سارا ببین از سال 80 تا حالا با خانواده نبودی و تو غربت بودی ...
و من یهو ته دلم لرزید و گفتم یعنی این قصه سر دراز دارد !!!! ![]()
خیلی روزای خوبی داشتم از اول سال تا حالا .. با این پست فکر نکنید خدایی نکرده دپسردم .. تیریپم دپ می زنه ... کلا دپ ننویسم انگار به اینجا نمی یاد ![]()
عید امسالتونم مبارک و پر برکت ![]()
مسافر همیشه
پریشون
سلام به هر کی منو نمی شناسه
دلم می خواد با کسایی درد دل کنم که من و نمی شناسن
حتی اگر منو می شناسید ، حرفای امروزم و نادیده بگیرید
کاش بتونمم بی رودر واسی بنویسم
کاش هیش کی اینجا منو نمی شناخت
خسته ام......... می خندی حتما می گی مثل همیشه !!!! انقدر تنبل و تن پرور شدم که سالهاس خسته ام با کوچک ترین اتفاق ، همه چیز و همه کس و محکوم می کنم و خودم بیگناه و خسته تبرئه می کنم ! خیلی سارا رو لوس بار آوردم
خودم قبول دارم
ولی جنس خستگی ام یه کم فرق داره
آخر سالی خیلی اذیتم نکن .. بذار ناله ها و گلایه ها مو از سارا بهت بگم !
می گفتم خسته شدم .. از دیدگاه های خودم ! از تفکر بچه گونه خودم ... از اینکه هنوز می بینم مثل بچگی ها فکر می کنم و قضاوت می کنم ! چه بسا از بچگی ها هم بچگونه تر !!!
خسته شدم از دعای تکراری همه!!! از نگرانی همه برا آینده من ! خسته شدم که حتی خودمم در این نگرانی بی تقصیر نیستم ! از خودم توقع نداشتم !!!
حتی سعید هم مثل همه برام دعا می کنه
محمد علی هم تیکه از سر دلسوزی می ندازه !!!!
مامان.. آقا مهدی ! فامیل .... دوست ..!!!!!!!!!!
وای ی ی ی ی ی
چقدر تکراری و بی هدف و روتین
خسته شدم که چشم و دلم بیش از قبل دنبال دنیاست!!!!
خیلی بده ! آدم تو دنیا ی ،دنیایی ها بزرگ شه ! و تو دنیای اون وری ها کوچیک بمونه !!! !
چقدر دیدار فرشته بهم آرامش داد !! دوست داشتم بیشتر ببینمش ! ولی باز هم می دونم چرا دیدارش خوشحالم کرد
یه خیال واهی پشت این دلخوشی آزارم می ده !!! چقدر دوست دارم از این فکر خلاص شم !!! چقدر دوست دارم به گستره وسیع تری بنگرم و افق دید را تا ماورای گنجایش وجودم پهن کنم!!!
چقدر کوچکی سارا !!!
از کودکی هایت خسته شدم
رهایم کن....
پ.ن :
۱- تولد میمیلی بود ۲۵ اسفند بهش نتونستم زنگ بزنم !!!!! بعدشم که زنگ زدم خاموش بود !!!
میمیلی تو بزرگ شدی ؟؟
اگر شدی تولدت مبارک
۲- قبل عیدی خیلی شلوغه ... همش بدو بدو ... قرض و قله های سال و دارم تسویه می کنم ..
ولی بیشتر از اینا بدهکارم !!!
۳- عیدتون مبارک .. ه ه ه ه ه
۴- عید امسال هیچ حالی نیست ..نه خوش حاله نه بد حال .. بی حالی هم حال بدیه ها !!!
۵- دعا کنید برای بزرگ شدن
۶- خیلی دلخورم می دونم ... گفتم که غریبه ها بخونن که منو نمی شناسن !!!
۷- کاش انقدر حرف بزنم تا خوب شم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چیست ؟؟؟
یا حتی چرا ؟؟؟
برای نگذروندن" حال" بهونه می یارم !! یا دل تنگ" گذشته" می شم !! یا نگران "آینده" !!!
نه مجازم اینهمه دلتنگ شم نه مجازم این همه تو نگرانی باشم .. وظیفه ام گذروندن به بهترین نحو ولی می خوام از زیر بار این مسئولیت بشریت شونه خالی کنم .. دستم و خوندم .. لو رفتم ..
ه ه ه ه هه هه
شهادت امام رضا تسلیت باد ...
خیلی سعی کردم ارادتم و بهشون نشون بدم به جبران کم لطفی های گذشته ...
امیدوارم قبول کنن
التماس دعا
به نظرت می تونم یه روز آروم باشم و این همه گردباد اتفاقات دنیا باعث سرگیجه ام نشه
به امید آرامش :)
کسی می تونه در زمینه فلسفه بهم اطلاعات بده ؟
درباره فلسفه میرداماد و میرفندرسکی و آقا حسین خوانساری
التماس دعا
دلم می خواد زودتر تمومش کنم !!
حالا چه جوری ...!!!!
دل و دلداده و دلبَر و دلبُر
صدای شکستن استخونای دل خیلی آزار دهنده اس
التماس دعا
امروز تاریخ داشتیم !
امروز ا جدادمان را به پای امتحان بردیم . چقدر خواندن و دانستنشان برایم شیرین بود . از اتحاد و یک رنگی تا انهدام و از هم پاشیدگی ، از قدرت طلبی و نو ع پرستی تا پرستش ، نیایش و یکتا پرستی !
چه مانده از همه اجدادمان که آمدند و رفتند ! جز یک نام ، مهر تایید یا عدم تایید بر روند زندگی آنها و یک بازه زمانی که متعلق به آنها بوده.
حال گروهی مثل صفویان آمدند و ماندند و رفتند ، اما خوش نام ! . گروهی همچون مغول خاطره ایی برجا گذاشتند که حتی نسل های بعدی حاضر به خواندن سرنوشتشان نیستند !
در این مدت که فرصت پیدا کردم و انگیزه برای خواندن درس شیرین تاریخ ! ، یک تور یک روزه داشتم به ادوار پیشین . دیدم که مناطق سوق الجیشی مادها چگونه بوده ! دیدم محدوده شهر ماد ها و نقشه شهرشان که توسط کاهنان تهیه می شد ، چگونه بود ! دیدم که هخامنش آمد ! امپراطور زد! فرهنگ را وسعت داد ، بازار شکل گرفت ، راه تجاری راه افتاد . با ایلامی ها چغازنبیل و هفت تپه را بازدید کردن . رفتم به سبک پارسی – هلنی ، به اسکندر رسیدم – ساتراپ ها را دیدم . با هارپال ها آشنا شدم ... با اشکانیان چرخی زدم ، با مذهب میترایئسم آشنا شدم ، به دولت ساسانی قدم گذاشتم . با سبک پارتی آشنا شدم رسمی شدن دین زرتشت را دیدم .
تا اسلام وارد شد ! اعراب به ایران آمدند . اوضاع به هم ریخت . مساجد ساده شد ! بنی امیه آمد ، رفت ! بنی عباس آمد شهر ها بی مرز شد ! مذهب یکی شد . مسجد و بازار و محله و دارالحکومه شد ، مهم ترین ها ! سلجوقی آمد ، رفت !مغول آمد ویران کرد ، رفت ! صفوی آمد ، انسانیت در تاریخ ثبت شد و رفت ! قاجار آمد و پهلوی آمد و ما ..!
امدند و رفتند و من هم دیدم ! حال نتیجه سفر نامه خود را می گویم !
اگر صفویه نمی آمد وثبت نمی کرد و نمی رفت شاید دیگر هیچ کس انگیزه ایی برای ساختن تاریخ نمی داشت ! صفویان دقیقا بعد از مغول آمدند و بعد از یک ویرانی مطلق ، بعد از یک قرن نابودی ! اما آبادانی صورت دادند که بعد از گذر قرن ها هنوز هم نسل ها می ایند و به کمک بازماندگان این دوره، اوج می گیرند و پروار می کنند و آرام می گیرند اما نمی دانند چرا ؟ چگونه ؟ و توسط چه کسانی ؟
تمام طول خواندن این درس به دنبال این بودم که چرا مغول می شود مغول ، صفویه می شود این ! چرا قاجار و پهلوی و انقلاب اسلامی این می کنند بر تاریخ .. و در آخر فهمیدم و ان این بود که دقیقه در جزوه آمده که "در دوران صفوی چیزی که مانع کپی برداری ایرانیان از اروپا شد این بود که مدارس و مساجد در ایران تا یک دوره رشد بسیار زیادی می کردند " ( منبع : ص23 جزوه 5 تا خط از پایین بیا بالا !)
تلفیق هندسه و حکمت و عرفان
تطبیق طراحی منطقی و ارگانیک
سازگاری با طبیعت !
دیدن ... شناختن .. و رسیدن !!!!
آری این شد که آن شد !
نکته اول : بعد از تطبیق دادن قاجار و پهلوی و انقلاب اسلامی فهمیدم چرا آنها آن شدند و ما این !
نکته دویم: در طول خواندن ماوقع یک قرن ویرانی مغول دائم در دل می گفتم عجب مردمان بی مصرفی ! که گذاشتند هر انچه داشتند از دست برود و هر آنچه تحمیل شد پذیرفتند !
بعد رو به آینه گفتم : رطب خورده منع رطب چون کند !!!
نتیجه : ما هم به تاریخ می پیوندیم ! تکرار نکنیم تاریخ را که مغول جز یک قرن نابودی و نامی منفور چیزی بر جای نگذاشتند !
پ.ن: تاریخ می یوفتم
زده به سرم از اون وری... خوب آقا من نخوام درس بخونم کی و باید ببینم !!!!!!! می کشمت سارا اگر اسم فوق لیسانس جلو من بیاری!! زنگ زدم به خاور سلطون خانوم ( زهرا دختر عقلایی ) همش اسم رمز بود زحمت نکش نمی فهمی کیه !!! خلاصه زنگ زدم بهش حال و احوال تا شنید فرجه ترم 7 ام گفت سارا ازت میترسم .. یادم انداخت که 3 سا ل پیش فرجه ترم 7 آب روغن قاطی کردم و لگد زدم به 3 سال زحمت و برگشتم ایران ... ه ه ه ه ه خوبید دلم برادون یوخده شده !
محرم صفرتون به خیر !! خوب می گذرونید ؟ من خیلی دهه خوبی داشتم !! راستی من که نه ... خیلی دهه خوبی بهم هدیه دادن !!! هر چی حرف تو دلم بود خانوم بروجردی پشت بلندگو بهم گفت ... اصلا هاج و واج می موندم با حرفاش !! می دونید ... یه چیزی بگم ! خانوم بروجردی برام تداعی کننده امام زمانه برای عاشقاش !!! کفر نمی گم ! مثال کوچیکه اشه ! وقتی تو فضای خانوم بروج ام دست و دلم به گناه نمی ره ! همه چی آرومه .. قشنگه ... اینا رو نمی تونم به مامان اینا بگم .. اگر بگم باز فکر می کنن سارا دیونه اس ! باز می گن سارا افراطیه !!!!!!!! ولی شما که فکر نمی کنید ! مطمئنید من دیونم ...!!!!!!!! پس بذارید این حرفارو همین جا بین خودمون در گوشی بزنم .. نزنم می ترکم !!! می گفتم مثلا علاقه ایی که بهش دارم دوست دارم از نزدیکاش بشم ! حالا می فهمم یعنی چی وقتی منتظرای امام زمان دلشون می خواد از نزدیکای آقا بشن ! حالا می فهمن یه لبخند آقا چه جوری می تونه روز آدم و قشنگ کنه ! یه مهر تایید یه آقا چه جوری می تونه سرعت ببخشه به حرکت تو صراط مستقیم ! این سری بین اون همه جمعیت وقتی رفتم یه سوال کوچولو بپرسم و جوابش شنیدم و اینکه با تعجب فهمیدم منو می شناسه و با نگرانی بهم گفت نکن این کار رو و من چقدر ذوق کرده بودم ! حالا فکر کنید از شاگردای امام زمان بشیم ! بعد بریم یه سوال بپرسیم ببینیم آقا ما رو می شناسه آقا با دلشوره بهت بگه نه این کارو نکن به صلاح تو نیست ! حالا می فهمم در محضر خوبان بودن چه حسنی داره ! مملکتی که حاکمش اما زمان شه ! مثل سریال یوزارسیف ! دیگه هیچ کدوممون از لحاظ معرفت و علم فقیر نمی مونیم آقا راه میو فته تو خرابه های دلمون .. می یاد تو محله های زاغه نشین، خودش پیدامون می کنه .... کمکمون می کنه یا علی بگیم و دوباره رو پا شیم ! خودش بهمون خط مشی می ده ! خودش بهمون اعتقاد می ده ! خودش رفتار می ده ! اخلاق می ده ! لباس می ده ! کم کم می شیم شکل خودش !!!!!!!!!
ای خدا ما رو عاشق کن !!!
عاشقان رو با غم عشق آشنا کن ! غم هجرت .. غم دوری .. غم کمبود یک لیلی ! منم مجنون ... منم مجنون بی لیلی !!! خدایا منو عاشق لیلی کن !!!!!!!!
داشتم می ترکیدم
می خواستم اون بالا در کنار ۴ طاقی خود گم کرده ام رو پیدا کنم !
فریاد بزنم شاید از دور دست ها صدایم را بشنود ! و برگردد! دل بی رنگم را می گم !
برای همه عجیب بودم حتی برای مرضیه ! صدای دنیا آزارم می داد .. انگار آنجا دنیا نبود ! با لاتر از دنیا بود ! برای همین سکوت رو التماس می کردم !
ولی نشد !
این هم خیال واهی من بود
راه افتادم در کنار آب رونده نشستم !!!
این بار هم تنها !
اما باز هم برای همه عجیب بودم
از اینکه عجیب بودم نفرت داشتم !
چرا هیچ وقت هیچ کس پاکی و صداقت و ریشه خودش رو گم نکرده !!!!!! و انقدر گم کردن من براشون عجیب بود
کنار آب رونده نشستم .. کلی بهش پیغوم دادم ببره !
آب هم عصبانی بود
بی رحمانه می رفت
تا از دنیا سریع تر عبور کند !
انگار او هم محکوم بود به گذروندن دنیا !!!!
مثل من
شاید می ترسید اگر کمی آهسته تر برود و معطل کند مثل من بشه ! آره بهش گفتم که برو حتی زودتر از این ! برو تا مثل من مرداب نشی ! مثل من صداقت و پاکی تو گم نکی .. مثل من بی هویت نشی ! مثل من دنیایی نشی !
چقدر دلخورم
نفرت
من کوشم !
ای داد !
متنفرم
از اینکه نگار روبه روم نشسته و برای کارهای بیهوده عین کارهای من، به چشمام ذل زده تا نت رو بهش بدم
کاش نبود تا اشک هام بی واهمه و بی خجالت می ریختن !
من نمی تونم اینجوری دوم بیارم !
نه می تونم حرف و کارم و ادامه بدم
نه می تونم بر خودم غلبه کنم و مثل قبلنا پیروز شم ! نه می تونم برم و این روند و ادامه بدم
من ۲ تیکه شدم !
دعای عرفه و عید قربون بیشتر ترکوندم !
نفرت !
عجز !
منو دریاب !
نیستم !
دارم تموم می شم !
این دیگه چه بازییه !!!
خدا
وای چه کار زشتی .. اگر بگم بهش ..!!!!!! خودکشی یعنی همین !
من اگر این کارو کردم دیگه با خودم آشتی نمی کنم !
نذار تا آخر عمر با خودم قهر کنم
خدا بیا پا در میونی کن !!
شب جمعه اس !
یا غیاث المستغیثین
اهدنی
اهدنی
اهدنی
الهم اغفرلی اذنوب التی تهتک العصم
پرو شدم ! بی شرم شدم ! جسور شدم !
نه اینا من نیستم !!!!!!
من پست نبودم به خدا ولی واقعا دیگه انگار شدم !!!!!!!!!!
اهدنی یا الله
می میرم اگر اینجوری ادامه بدم
نمی شه بازم بنویسم !!!!!!!!!
نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خستگی این روزا داره خسته ترم می کنه
خستگی آدما
چهره خسته یه دوست
منم خسته شدم
گرفتم .. پکرم ...
بهونه هم ندارم برای این گرفتگی
خواسته های دور از ذهن
درخواست های درونی نفس
کم کم داره از پا درم میاره
صبح که پا شدم نیت کردم برای تادیب نفس روزه بگیرم !!!!
ولی نمی دونم فایده داشت یا نه !
نمی دونم دیگه می شه اصلا ادبش کرد!!!
نفسی که داره می تازونه
همه ارزش ها رو که با هم ساختیم و داره زیر پاش له می کنه
نفسی که دیگه جز رسیدن به خواسته اش هیچی براش مهم نیست
نفسی که دیگه براش مهم نیست سارا کیه و چیه !؟!
من شرمندم ! خجل زده ! خسته ! وا مونده
از اطرافیانم !
از اینکه بفهمن قدرت پست بودن بشریت می تونه تا چه حد باشه !
از همه افکارم گریزونم
از این همه روز قشنگ !!!
انگار تو روزای زشت من قشنگ تر بودم !
چهره کریح این روزامو خودمم نمی تونم تو آینه ببینم چه برسه ...
خدای خوبی ها !!!
منو به پست ترین درجه و خواستگاه بشریت نرسون !
نه من مال این حرفا نیستم ..
سارا خواهش می کنم بیدار شو !!!
این کارو نکن !!!!
خدا داره افسار نفس از دستم می ره !!!!!!
اهدنی!!!!!!!
چه راحت دلم می سوزه برای بی ارزش ترین اتفاقاتم !!!
چه راحت زبانم اقرار می کنه به پوچی !!!
دوست داشتن برام غیر قابل توجیه ترین استدلاله !!
الله اکبر
دنیا و خواسته هاش !!!
نه من نبودم !!!
شاید لعنت هاشون گرفت !
پست و خوار شدن !
ذلیل و زبور شدن !
رسیدن به حالی که اونا رو رسوندم !
آره خدا !
اینا تقاص اون دلای شکسته اس !
دلم باید نابود شه چون دل نابود کردم !
نمی تونم این روزا رو تحمل کنم !
نمی تونم نقش خلاف اون روزای خودمو بازی کنم
خدا نگو که لیاقت این نقش و دارم!
اعوذ بالله یا الله !!!!!!!
ملیکا نا امید و بدون چاره - سر گردان – غرق تناقضات – بی هدف – خلا مطلق –
چه می گوید ! من چه می گویم ؟ او می گوید که من صدایم از جای گرم تر از صدای او در می آید ! آری شاید – ولی صدای گرم من نیز سرمای زمستان را تا عمق استخوان چشیده ! اصلا چه می داند صدای من هم شاید از جای سردی بیاید که او نمی داند ! اما مهم حال و روز اوست که دیگر برگشتنی نیست ... انگاری ! دیگر گول حرف های بی عملم را نمی خورد ! دیگر با حرف های تهی از امیدم ، امیدوار نمی شود ! وای بر من فر یاد می زنم این واژه را ! که هدفم را عمل کردن به گفتار گذاشتم و باز در بی هدفی .... چه می گویم باز هم بازی با لغت ! می گفتم از ملیکا ! دختری پر انرژی تر از من ! فهمیده تر از من ! با پشتکار تر از من ! با انگیزه تر از من ! هدفمند تر از من ! خدا دوست ! مقید ! مطمئن ! دنیا دیده ! شاد ! آرام ! بی دغدغه ! حساب شده ! خوشگل ! پولدار ! دنیایی تامین !
چه شد ! همه چیز به یک باره از هم پاشید ! ملیکا نا بینا شد ! دیگر هیچ ندید ! تلاش کرد برای دیدن ! اما باز هم ندید !!!
چه جسورانه خدایش را متهم کرد !
خورده شده ! تهی شده ! رفته اما نرسیده ! جا مانده ! ترک خورده ! غرق شده ! به گل نشسته ! ملیکایی که دیگر صدای خدا را نمی شنود ! ملیکایی که دیگر تحمل بار سنگین دنیا را ندارد ! ملیکایی که برای رفتن پیش خدا کو له بارش را پر کرده از خرت و پرت دنیا ! اما می خواست که برود ! می رفت به معنویات با کوله باری از مادیات ! شاید ! ملیکایی که هیچی نمی شنود ! حتی حرف های گول زنک مرا !
ملیکا دختری که دیگر گول نمی خورد ! ! دیگر نصیحتی نمی شنود ! دیگر امیدی ندارد ! دیگر تو جیه نمی شود ! دیگر حوصله ندارد! دیگر فکر خوب نمی کند ! نمی تواند بکند ! ملیکایی که گیر کرده ! در اعماق دنیا ! ملیکا یی که متریالیسم شد ! ملیکا یی که واقع نگر شده ! رئا لیسم ! ملیکایی که دیگر گول حرف های روزمره ام را نمی خورد ! ملیکایی که روم نمی شود برایش دیگر نامه بنویسم و آرامش کنم ! نه دیگر حرف های بی عملم بر او نیز اثر نمی کند ! معلوم است رطب خورده که منع نمی کند رطب خوردن را ! می دانم که عیب از علم بی عمل منم می تواند باشد ! عیبی ندارد ! حر هایم هنوز به خودم اثر می گذارد! هنوز خودم گول می خورم ! هنوز نامه هایم به خودم را می خوانم و آرام می شود ! من که صدای خدا را می شنوم !
من که می دونم وقتی با همه وجودم صداش می کنم ، با همه وجودش می گه جونم ! بگو !
پس صداش می کنم با همه وجودم ازش می خوام ملیکای خوبی هامو بهم پس بده ! ازش می خوام به من و میمیلی اصل هستی رو نشون بده ! ارزش بودن ! هدف موندن ! مقصد رفتن ! ازش می خوام به من و ملیکا نشون بده که بو د و نبود مدرک و پول هیچ اثری بر بود و نبود ما نمی ذاره ! از ش می خوام بهمون نشون بده که هستیم تا هست !
خدای من ! صدای آزار دهنده شکستن ملیکا هر لحظه تو گوشمه ! ملیکارو داره می شکنه چون ملیکا رو می خواد !!!!!!!!! چون ملیکایی رو که می خواست داشت اشتباهی ساخته می شد ! ملیکا باید تخریب می شد ! گود برداری می شد ! و از نو اونی ساخته می شد که اون می خواست ولی بد ترسی به دلم افتاده ! اونم اینکه سرمایه ملیکا بعد از تخریب تموم شه ! سرمایه ملیکا صبر و ایمان و صلوه و روح بلندشه ! سر مایه ملیکا همون چیزایی که امشب گفت همش شعاره!
داشتم می گفتم ملیکا ! تو عصر ارتباط تو حساس ترین لحظه ارتباط ، ارتباط قطع شد ! می گفتم که خدا ی من هست ! بخدا هست ! ارزش ها ، ضد ارزش نمی شوند آنزمان که با ارزش باشند ! یه حرف روزمره و گول زنک خودت گفتی اونم اینکه راضی هستی که سلامتی باشه ! ولی اونم دیگه نیست ! حرفتو فهمیدم ! ولی میمیلی حتی سلامتی هم برای چی باشه !
مردن مثل نوشیدن یه جرعه آبه !
مگه ندیدی امروز صبح آقای میر سعیدی نگهبان جوان دانشگاه به چشم بر هم زدنی گاز دنیا گرفتش و رفت !!! مگه ندیدی فواد دانشجوی فارغ التحصیل که 2 هفته به عقدش بود با دختری که 4 سال به پای هم سوختن ، 40 روز پیش زیر تریلی رفت و بر نگشت ! مگه ندیدی علیرضا بی غم د انشجوی سال اخر کامپیوتر تو ماشین تصادف کرد و عکسش رفت رو دیوار !
چی می خوای ! چی می خوام ! چی مونده که بخوایم ! من از تو بدتر ! روانی تر ! من از تو متزلزل تر ! دم دمی تر ! روی حباب دنیا ! کاشکی روم می شد این حرفا رو برات بفرستم ! تا بخونی و بازم گول بخوری !!!!!!
کاشکی بازم گولمو می خوردی و جانمازتو باز می کردی و عاشقونه می گفتی " ما رایت الا جمیلا "
خیلی وقته ننوشتم. انگار روزمرگی زهر خود را بر من ریخته . بی مرامی و معرفتی را تا شعاع ننوشتن گسترانیده .
وای که چه دلتنگم . دلتنگ زلزله قلم بر استخوان افکارم . و خلق کلمات زیبا و نشستن و خواندن و لذت بردن .
نوشتن درباره خدا .
خدا را نگا شتن ، خدارا در چارچوب برگ های سفید به محدودیت نگاهم محدود کردن .
خدای مهربانم که هر لحظه و هر پلک بر هم زدن بیشتر مرا در عظمت اش غرق میکند !
در گردباد عظمت و بزرگی اش تاب می خورم و پِر می زنم !!!!
در گردباد لطف و معرفت اش بلعیده می شوم و خودِ گمشده ام را در نیستی مطلق می یابم .
بهزادفر می گفت و مرا در گردباد تفکر می چرخاند و می چرخاند و ....
کوچه من ، از کوچه من می گفت از کوچه ایی که من بخواهم" کوچه من" بناممش .
شاید آن کوچه ایی باشد که دل مرا دم به دم در آرامش یاد خدا سکونت می دهد
و روح ام را در سپیدی فرشتگان به پرواز در می اورد .
سبزی درخت طوبی یش لطافت دل را افزون می کند
و بوی نم خاک و کاهگلش یاد مرا به روز نخستین هستی ببرد
وزبانم را به ذکر قالو بلی باز گشاید .
کوچه من شاید آن کوچه باشد که قدم های سستم را برای رسیدن به دیار معشوق توان می دهد .
این ترم کلاس دکتر بهزادفر ودکتر نکویی دو قطب مخالف هم شدن .. اگر کلاس بهزاد نبود شاید من این ترم و دوام نمی اوردم .. انگارکارش تعدیل روح منه ! هر چی دکتر نکویی روح ام و تو منجلاب دنیا غرق می کنه ، دکتر بهزادفر در این قفسر و باز می کنه و روح رو تا اوج انسانیت به پرواز در می یاره .
این ترم کلا هواش عجیبه ! بودن با بچه ها برام باور نکردنیه ! سارایی که برای روابط اش همیشه چارچوب داشت و محدودیت ،این ترم بی حد و مرز می خواد از زمان باقی مونده برای تنفس تو هوای پاک صداقت و دوستی زمان خرج کنه ! سارا هم عجیب شد ه ! رابطه سارا با نکویی .. صبر سارا در مقابل چرندیات نکویی .. لبخند آرومش در مقابل 84 ها .. گذر از کنار زمان و رسیدن به دریچه صذاقت و تنفس در هوای 85 ایی! ارزش این کلمات را فقط خودم می فهمم که در این فضا غرقم! و سارای فاقد احساس به همنوع، برای نبودن با آنها، احساسات خرج می کند و بغض را در هنگام نبودشان به تلخی زقوم قورت می دهد . این بود سارای امروز ! چقدر سارا ها با هم فرق می کنند وقتی ساعت و روزها و ماه ها فرق می کنند !
