تبليغاتX
قاصدک
از هر دری

  موضوع انشا : انتظار

انتظار سه بخشه ! انتظار کشیدنی است !  انتظار در سه بخش کشیدنی است ! انتظار شیرین است ! شیرین هم در انتظار است . فرهاد  هم در انتظار بود ! نمی دونم هنوزم هست یا نه ؟ می گفتم انتظار شیرین است و شیرین هم  در انتظار ! انتظار چه می تواند باشد ؟ در انتظار، چه می تواند باشد ؟ انتظار را در سه بخش می کشند ! پس شیرین هم در سه بخش کشید !  این روزها انتظار شیرین را ،گاهی تلخ می کشم ! انتظار تلخ نیست ! تلخ هم در انتظار نیست ! انتظار را  همه می کشند !  انتظار شیرین این روز ها را نمی دانم برای چه  می کشم ! کلا انتظار شیرین کشیدنی است. به نظرت انتظار فرهاد هم کشیدنی است ؟ وقتی می شنوم  شیرینی ،انتظارش رو کشید و تموم شد انقدر خوشحال می شم . امیدوار می شم . آخه لازمه کشیدن انتظار شیرین بطور مداوم داشتن امید ه. تموم شدن انتظار شیرین  یک شیرین ، می تونه انتظارمو شیرینی تر کنه . خلاصه فکر می کنم تو دنیا  همیشه باید انتظار کشید ! حالا این تو هستی که انتخاب می  کنی انتظار شیرین بکشی یا انتظار های دیگه !  انتظار شیرین ، انتظار زمان ، انتظار جواب ، انتظار تماس ، انتظار نتیجه ، ...، انتظار رسیدن ! انتظار مرگ ! انتظار شیرینه شک نکن !  حتی وقتی نمی دونی انتظار ت انتظار چیه یا کیه ؟ ولی شیرینه ! انتظار رو بکش  که انتظار کشیدنیه گاهی سه  بخشی گا هی هم ...!

فاکتبنا مع الشاهدین

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 9:30 بعد از ظهر | لینک  | 

سروده ای از: لینا روزبه حیدری - یک خانم ژورنالیست افغانی كه در آمریکا کار میکند  

 

*می گویند

مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی     

به نام آدم

حوایم نامیدند

یعنی زندگی

تا در کنار آدم

یعنی انسان

همراه و هم صدا

باشم

* می گویند

میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمان شان باز گردید

مرا دیدند

مرا در برگ ها پیچیدند

مرا پیچیدند در برگ ها

تا شاید

راه نجاتی را از معصیتم

پیدا کنند

* نسل انسان زاده منست

من

حوا

فریب خوردۀ شیطان

و می گویند

که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

* شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشته ای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم می دهند

اقرار می کنم

دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

* با گذشت قرن ها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند 

و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند

* فاطمه من بودم

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا

من بودم و

فاطمه زهرا هم من

* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند

گاه زندانیم کردند و

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و 

گاه قربانی غرورم نمودند و

گاه بازیچه خواهشهایم کردند

* اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را

بر برگ برگ روزگار

هرگز

منکر نخواهند شد

* من

مادر نسل انسان ام

من

حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام

مریمم

من

درست همانند رنگین کمان

رنگ هایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید

* پس بیاموز تا سجده کنی

درست همانطور که فرشتگان در بهشت

بر من سجده کردند

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپ ات

بلکه 

استوار، رسا و همطراز

با تو

زاده شدم 

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من!

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 11:25 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام ملکم

این دفه خیلی تنهایی داره اذیتم می کنه .... با همه سر گرمی ها که خانواده در تلاشن برام انجام بدن.

خیلی خودمو تحویل گرفتم و یاد مناجات حضرت علی افتادم که می گه روزی که مال و فرزند و پدر مادر هم به دردت نمی خورن

ای امان

این چند سال عالی گذشت در کنار بچه های اصف ...یه لحظه هم تنهایی رو حس نکردم ....اینم یه نعمت بود سارا خانوم .... شاید توقع ام رفته بالا

قمی بهم تشر زد که چرا دختر -پسرا رو بهم معرفی می کنی !!! اگر تو رابطشون گناه کنن تو مسئولی!!!

خیلی ناراحت شدم !!! شایدم راست می گه ... ولی من فقط می خوام هیش کی  تنها نباشه !!!

خدا که شاهده

فاکتبنا مع الشاهدین

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 1:9 قبل از ظهر | لینک  | 

کاش می دونستم چی باید بنویسم

کاش می دونستم چی کار باید بکنم

کاش می دونستم چی باید بگم

کاش می دونستم چه جوری می شه زیبا دید

کاش می دونستم چه جوری می شه راضی کرد

کاش می دونستم چه جوری می شه راضی موند

کاش می دونستم دل خوش سیری چند

کاش می دونستم دل تنگ مثقالی چند

کاش می دونستم دل گرفته گرمی چند

کاش می دونستم دل بی تاب کیلویی چند

کاش می دونستم دل شکسته تنی چند

کاش می دونستم این زندگی که می گن کجا می شه کرد 

کاش می دونستم کی می شه سارا دیگه موج منفی نده

فکتبنا مع الشاهدین

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 7:44 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام

کتاب بیوتن امیر خانی و همین الان تموم کردم . خیلی جالب بود که همزمان با تموم کردن این کتاب یه دعوای شدیدم با یکی کردم . خیلی حالم بده . هم چون دعوا کردم هم چون این کتاب تموم شد

خیلی کتاب تاپ و نوبری نبود کتاب خوبی بود با نویسنده با سواد اصلا قصد نقد یا تعریف کتاب و ندارم .. فقط دارم می نویسم تا سبک شم . هبعضی وقتا بعد از دیدن فیلم های حاتمی کیا هم همین حس بهم دست می ده

حس خفگی ! یه دنیا حرف نگفته که تو گلومه و دلم می خواد مثل این نویسنده ها و کارگردانا فریادشون بزنم !!!

بعضی وقتا دلم می خواد آقای حاتمی کیا بیاد بشینه و  خیلی قسمت های فیلم شو برایم توضیح بده . الانم دلم می خواد آقای امیر خانی و ببینم و بهش بگم نویسنده محترم آخه جز تو رویا شخصیتی مثل ارمیا رو نمی شه پیدا کرد

دلم گرفته

نمی دونم برا ارمیاس! برای دعوایی که کردم! برای تموم شدن کتاب ...! نمی دونم

فقط تا 10 بشموری منفجر می شم

1،2،3 ..................................بوم

زندگی قمی و می می لی و و ناراحتی آدما رو بهونه می کنم برا توجیه ناراحتی خودم

خوب نیستم ! سر خودمو گول می مالم و به خودم دروغ می گم و تظاهر می کنم که خوبم ! باز امیر مفصل باهام حرف زده ! نمی دونم چرا وقتی داشتم باش حرف می زدم بغض سنگینی شقیقه هامو داشت می ترکوند!!!!

دلم برای همه خاطره های شیرنم تنگه !!!!

شیرین تر از همین روزا که دارم می گذرونم دیگه گیرم نمی یاد !!!!!!!!!!! اگر با این اخلاق و تفکر ادامه بدم

چرا سبک نمی شم !!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 0:36 قبل از ظهر | لینک  | 

  سلام پارسال اول متولد شدم بعد شب قدر گرفتم ولی امسال اول شب قدر گرفتم و بعد متولد شدم به نظرت متولد شدنم تبریک داره یا تسلیت !!!!!!   پارسال با شک و تردید شروع شد شک بر سر اینکه همنیاز کنم یا نه. همه می گفتن سخته و نکن و من برای دل مامان که خیلی دلش می خواست من دیگه برگردم پیشش اینکارو کردم .

22 شهریور 87 افطاری مفصل  بابا – سارا 25 ساله تهران

3 مهر اسباب کشی کردم . هم خونه ایی هایی که اصلا باهاشون حال نمی کردم

4مهر اولین کلاس دکتر بهزادفر از 8 صبح تا4 بهد از ظهر

16 مهر کلاژ های دانش ...

17 مهر  تداخل کلاس مهدوی با دکتر نکویی

18 مهر  حس مکان بهزادفر...

19 مهراومدن دایی و عادله و ....

22 مهر دلستر دریاچه مهمون ..

23 مهرگرفتن اولین بی منفی از دکتر ....

29 مهر اولین پلات کار دکتر

1 آبان مهندس دانش نیمد و ما رفتیم خوانسار بهترین خوانسار عمرم .....

7 آبان ساخت ماکت خونه شیدا – رفتن بابی خونه می می لی اینا

8 ابان ناهار اسنک با صفی اینا و کلاس انقلاب و ....

14 ابان کلاش مشدی شرع شد

17 آبان فولاد شهر به اون فجاحت

 23 آبان روز 40 ام فواد دوست آزاده – روز فوت آقای میر سعیدی نگهبان .. گرد مرگ روی یونی نشسته

24 آبان کوه زورکی با دکتر و پیچوندنش

28 آبان اولین دعوای رویا آرمین با دکتر – شب حمید شبکه بر تا دیر وقت

1 آذر مامان اومد

3آذر مامان رفت از ناژوون

5آذر مهمونی فارغ التحصیلی یزدانی

6 آذر صحبت با ممد خانی

13 آذر کار دکتر پرید- همه کارا با رزولوشن 72 سیو شده

17 آذر تحویل مرحله 1ول دکتر - لانه جاسوسی – غزل الا پارتی با آزی

18 آذر دعای عرفه تخته فولاد

22 آذر نمایشگاه مجید و مسخره بازی و اعصاب خورد کنی و شروع تهمت ها

25 آذر روز دیوانگی و پیاده روی از 9 صبح تا 3 بعد از ظهر

27 آذر عروسی مریم معینی و مرگ یک خانم جوان در میان عروسی سر میز - تهران

28 آذر رستوران یاس با دایی 2 نفری

30 آذر شب یلدای بی نظیر تو میدون نقش جهان

  3دی آخرین کلاس دکتر

 4 دی حمید شبکه بر

5 دی تحویل شیت آ2 دکتر بهزاذ فر

6 دی پختن اولین قورمه سبزی زندگی ام

10 دی خلاصی از کار دکتر نکویی

13 دی برنامه  سینه زنی مامان

7 بهمن امتحان حمل و نقل – سر امتحان حالم بد شد

8 بهمن روی سایت همه تاریخ و افتادن – قیافه بچه ها  دیدنی بود

18 بهمن درگیری شدید من با دایی و آقای تهرانی

19 بهمن با قمی اصفهان – تجدید دیدار

21 بهمن قمی رفت با بقیه

22 بهمن خونسار گلپایگون

23 بهمن حسینی به زور با ماشینش ما رو تو سرما گذاشت باغ گلها

25 بهمن روز دیونگی و مجنونی

 26 بهمن – ولنتاین – پارتی یه نفره

29 بهمن – حذف و اضافه – حرص و جوش از دست مقدم

3 اسفند اواین کلاس دکتر دانایی

6 اسفند مامان اینا رفتن مشهد . من با دل شکسته نرفتم

16 اسفند خوانسار

18 اسفند والیبال تا 10 دریاچه

29 اسفند حرکت به سمت یزد – روستای فهرج

15 فروردین با گلی 33 پل دوتایی

17 فروردین از هر چی مرده تو زندگی ام متنفر شدم

25 فروردین ناژوون 4 نفره – انقدر نون خالی خریدم و خوردیم تا دل درد شدیم

7 اردیبهشت ثبت یه دل نوشته داغ

20 اردیبشت روز ترکوندن طرح 3 توسط گروه لاک پشت های پرنده

24 اردبهشت دعوا همراه با عشق منو گلی و اشک ای داغ و درشتش

25 اردیبهشت خونسار- روستای حجت آباد – بی نظیر بود

27 اردیبهشت آیت الله  بهجت فوت کردن

 1 خرداد رتبه زهرا شد 126 واسه فوق

12 خرداد لانه جاسوسی – البته شده بود تیمارستان

13 خرداد دلمه پارتی + ماکارونی با گردو نصف کلاس دریاچه مهمونی علیرضا

15 خرداد آبگوشت پارتی مهمئن ندا

17 خرداد شاهی لپ تاپ خرید

18 خرداد شب ترس با زهرا

21خرداد لانه جاسوسی

22 خرداد رای دادیم با هیجان غیر قابل وصف آزی

23 خرداد آقای احودی نژاد ریس جمهور

26 خرداد کنسل شدن امتحانا

29 خرداد اسباب کشی ثنا

6تیر ثنا از مکه برگشت

12 تیر زهرا رو دریاچه کار داشتم بعضیا

14 تیر دیف پاس شدم

16 تیر- شب – گریه – چت – مرور خاطرات – گلی-جین – علیرضا -  من

17 تیر روز افتضاح – تنهایی کافی شب – ازت متنفرم من -  شب 33 پل

18 تیر – متریال می دهیم

19 تیر همه شب تا صبح خونه ما نتریال می دهیم

20 تیر ..................................................................................................

 21 تیر خداحافظ و ......... تهران

نمی گم تا 25 تیر چی شد !!!

26 تیر دبی

1مرداد تهران

ماه مرداد ماه گیجی و بیکاری و بیحالی

31مرداد ماه رمضونم شروع شد به خیر و خوشی

5 شهریور افطاری ثنا – زهرا فوق قبول نشد

8شهریور دنبال کار – ناامید از فوق

13 شهریور شمال

14 شهریور تهران

16 شهریور پدر قمی آی سی یو

17 شهریور -شب قدر-خ بروجردی

18 شهریور پدر قمی رفت پیش خدا – داغون شدیم- قمی تو بغلم غش کرد

19 شهریور- خاکسپاری- قمی سر خاک غش کرد-شب قدر-خ قاسمی

21 شهریورختم پدر قمی تو مسجد غش کرد شب قدر- خ بروجردی

22 شهریور سارا 26 ساله تهران

اینم یک سال عمر نا قابل

هی عمر گران عجب ارزان می گذرد

تولد بهونه است برای بازنگری          

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 4:45 بعد از ظهر | لینک  | 

ماه رمضون خوبیه . جزو بهترین ماه رمضونای زندگی امه !

دارم زخم بستر می شم از بس می خوابم :))

برام دعا کنید تا به خدا بسپرمتون :)

کاش یکی به قاصدکم سر بزنه و اینو بخونه و برام دعا کنه

هی .. جوون بودیم 4-5 نفر تحویلمون می گرفتن بهمون سر می زدن 

برای همه مریض ها دعا کنیم


نوشته شده توسط سارا  در ساعت 0:36 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام مجلس و می بینید این روزا من عاشق کار مجلس شدم عجب حال و هوایی داره از همه بیشتر عاشق زنگ آقای لاریجانی شدم تصمیم گرفتم بزرگ شم برم رئیس مجلس شم بعد هی زنگ بزنم :)) فکر کن بین این همه مرد که همین الان از ترس از دست دادن جایگاهشون نمی خوام به 2 تا وزیر زن رای بدن ، من برم رییس مجلس شم هاهاهاهه من نیمه گمشدمو تو ریاست مجلس پیدا کردم پ.ن: عجب ماه رمضون پر باری سیستم تفکری من به هم ریخته :))
نوشته شده توسط سارا  در ساعت 1:24 قبل از ظهر | لینک  | 

تصور کن

حوصله نداری و همه باهات کار دارن

چی کار میکنی

ای داد از دست سارا

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 1:3 قبل از ظهر | لینک  | 

بنام پدر

پدری ،  که خیلی سخت تونستم همیشه احساساتم را بهش بروز بدم

امیدوارم یک روز پدر برسه که  با خیال راحت روی ماهش رو ببوسم و

شرمنده این همه سال خستگی اش نباشم

و بتونه نتیجه این همه زحمتی رو که کشیدو ببینه

همه قشنگی های زندگی ام تقدیم

 سکوت پدر

خستگی های پدر

 غرور پدر

آرامش رو برای دل پر از تلاطم و دریایی اش آرزو می کنم

 

 

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 7:17 بعد از ظهر | لینک  | 

یا حق

نمی دانم در این دوران که فرسخ ها از انسانیت جدا ماندیم ، وجدان را  کدام گورستان زنده به گور کردیم ؟؟؟؟؟؟؟

من به دنبال قبر وجدانم !

تو می دانی کدام است ؟

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 12:51 بعد از ظهر | لینک  | 

دنیا عین موج می مونه ....میاد و میره

حالا بستگی به من داره که گاهی  با این موج همراه می شم و می رم

 گاهی هم انقدر مقاومتم کمه که موج منو با خودش می بره

 و گاهی هم موج می یاد و می ره و من همچنان سر جای خودم پابرجام

حواسمون به موج های دنیا باشه !!!

 

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 7:57 بعد از ظهر | لینک  | 

شرمندم

نگاهش عین نگاه یه پدر بود

سرزنش تو نگاهش

انقدر شرمنده شدم که می خواستم نباشم

فقط همین

خدای من

فاجعه بود

چقدر بچه ام

جالب بود که سعی می کرد منو توجیه کنه برای خودش و به روم نیاره

خیلی شرمندم

پکر و دمق

حقمه !!!

یکی دل داریم بده

دارم خفه می شم

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 3:11 بعد از ظهر | لینک  | 

سرگرمی

نوشتن ... و تهی شدن

من و دغدغه ها

دغدغهء شدن

درگیر

شک

باز هم در فکر های تکراری

من هم نماز می خوانم.... هم حجاب می کنم.... هم ..... چون این مسایل تو خونمه و باهاشون بزرگ شدم !!!

واقعا احکام و شرع چقدر تو رسیدن من تاثیر داره ... اصلا رسیدن مستلزم تسلیم شدن و مسلمان بودن و رعایت این مسائله و واقعا به همین جدیه که من بهشون فکر می کنم ! به همین مهمی که بیشتر دغدغه منه تو زورمره !!!

هنوز فکرم مشغول حجاب و رعایت حریم ها و دوری از گناه و این حرف هاس !!!  یعنی باید باشه ؟ تا کی ؟ بعضی وقت ها فکر نمی کنی از اصل موضوع دور می شم !!!

 اینکه نمازم حتما با آداب خودش خونده  بشه منو از اصل ارتباط با معبودم می ندازه ! به اندازه ایی که چشمم می بینه و بازه در کنار معبودمم!!! چون ایمان دارم که همه چی نشانه و آیت اوست !! اخلاقمه ، که دایم که راه می رم و می بینم و می شنوم و .... با کسی که همیشه به همراهمه درمیون بذارم ! همیشه با خدا که همیشه به همراهمه حرف می زنم ! حالا نماز خواندن آن هم با این همه آداب که همیشه رعایت این آداب منو محدود می کنه  .. ! نماز یومیه ( روزمره ایی )  که بی تعارف هنوز نتونستم یه دفعه با تمرکز بخونم.

اینکه من همه فکر و ذکرم پوشش ام باشه ! واینکه این پوشش طوری باشه که هیچ مرد و نامردی و جذب نکنه !!!!! و هنوزم فکر می کنم با همه تلاشی که دارم برای سادگی در پوششم نتونستم به هدف و فلسفه حجاب برسم !!!!!!!  و آیا واقعا برای اینکه من به کمال بندگی برسم لازمه که ......

اینکه با نامحرمی - که فقط از بچگی  در اذهان ما تعریف شده- چه طوری برخورد کنیم و حرف بزنیم و حریم و نگه داریم !!!! تو شرایطی که تربیت و شخصیت ام طوریه که حتی برای خودم هم حریم قایل ام چه برسه به دوست .. چه برسه به مرد و چه برسه به نوع نامحرمش !!!!

واقعا کمال من ! بندگی من !!! تکامل من در گرو این بحث هاست !!!!  این بحث ها که سالیان ساله منو درگیر خودش کرده !!! واقعا قرب الهی و رسیدن و به صفات معبود یگانه نزدیک شدن مستلزم رعایت این نکاته !!!!

همه این دغدغه ها بیشتر پیش زمینه دنیا و تفکر دنیوی داره !!!!

اینها جزیی از دغدهای من است که با آن تعریفی که ذهن دارم برای رسیدن و بودن و شدن و بندگی و کمال و ... خیلی هم سو نمی شه ! من تو نبودن این بحث ها شکی نکردم .. تو درجه اهمیت اینا !!!

من فلسفه حجاب کردن و رعایت حریم و خیلی مسائل دیگه رو با همه وجودم حس می کنم و برای هر کدوم ار عقایدم ارزش قایلم و  یه دلیلی دارم ولی درجه اهمیت این مباحث منو به شک انداخته !!!

اینکه حجاب من کامل تره یا زبانم صادق تره !!!!! اینکه نمازم سروقت تره یا رعایت حق و حقوقی که به گردنم دقیق تره !!!! اینکه نجس و پاکی سرم می شه یا فلسفه خلقت خودم و درک کنم !!!  من شک کردم .. شک به این درجه بندی !!!!

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 10:27 بعد از ظهر | لینک  | 

۲۵- اردیبهشت -۸۸

خوانسار

راز شقایق را نمی دانم

آن شقایق که رازدانش در وصفش چنین گوید : تا شقایق هست زندگی باید کرد .

از شقایق پرسیدم : چرا تا تو هستی زندگی را باید کرد ؟

آرام نگاهم کرد و با کوچکترین تکانی در دستانم ازهم پاشید ! تکه تکه شد ٬ هر برگش مچاله شد ٬ سیاه شد ! ودیگر نبود !

.

.

.

تا عمر دارم ٬ تا شقایق هست ٬ زندگی می کنم !

 

چرا که شقایق به آن ظرافت و لطافت هنوز هست

و شرط انصاف نباشد که من طاقت ادامه نداشته باشم

پس تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 0:27 قبل از ظهر | لینک  | 

و من بی تابم ! مرغ پرکنده دیده ایی تا به حال !

از این جا به آن جا ، از این مکان به آن یکی ، از این کلاس به آن کلاس ، از این خانه به آن خانه ، از این شهر به یکی دیگر !!!

به دنبال راه فرار ! به دنبال یک جرعه نفس ، می پرم ! اوج می گیرم ! در زمین و آسمان می مانم ! فرود می آیم و به زمین می نشینم و زمین گیر می شوم !!!

به عمق می روم و و یا به اوج ... بهانه ایست تا آرامش کنم ! بیتابم !

با طعنه و کنایه چشمانم را به دنیا می گشایم !

برای آفتاب چشمی نازک می کنم و وی را بخاطر طلوعش به باد سرزنش می گیرم !

شب هایش را  به اجبار ِ بی منطقی چشمانم را محکوم به باز بودن کرده ام و بی دلیل شکنجه اش می دهم ! تا شاید آرامش را پاداش بگیرم برایش !

من که می دانم !

صدای مامان و ۸۵ ایی ها و زهرا  همه و همه ....دلخوشی های لحظه ایی!  

بیهودگی !

از این در به آن در

در به در شده ام ! تا برسم !

اما رسیدنی در کار نیست !

حقیقت همین است در طریقت ِ شریعت ، حقیقت را بپذیر !

همین است ! همین که هست !

بمان ، آرام شو و طاقت بیار

بدان و به باور برس که الا بالذکر الله تطمئن القلوب

خواهش می کنم به باور برس

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 11:38 بعد از ظهر | لینک  | 

عاشقم من         

 عاشقی بی قرارم

کس ندارد  خبر از دل زارم

آرزویی 

 جز تو در دل ندارم

عاشقم من         

 عاشقی بی قرارم

کس ندارد  خبر از دل زارم

آرزویی 

 جز تو در دل ندارم

من

به لبخندی

از تو خرسندم

مهر تو ای مه

آرزومندم

بر تو پابندم

از تو وفا خواهم

من زخدا خواهم

تا به رهت بازم جان

تا به تو پیوستم

از همه بگسستم

بر تو فنا سازم جان

عاشقم من         

 عاشقی بی قرارم

کس ندارد  خبر از دل زارم

آرزویی 

 جز تو در دل ندارم

من به لبخندی

از تو خرسندم

مهر تو ای مه

آرزومندم

بر تو پابندم

از تو وفا خواهم

من زخدا خواهم

تا به رهت باز م جان

تا به تو پیوستم

از همه بگسستم

بر تو فدا سازم جان

خیز و با من در افق ها سفر کن

دلنوازی چون نسیم سحر کن

ساز دل را نغمه گر کن

همچو بلبل نغمه سر کن

پ.ن: خوب مگه چیه .. شعرش قشنگه .. خوب مگه چیه عاشقم من  ( با لحن پسر خاله بخونید  )

 

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 10:17 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام

هر چی از امام زمان می دونید بگید !!

چقدر می شناسید شون ؟

چیزی و که فهمیدین و بگید !!!

جمله تکراری و دیکته شده نگید

بگیدااا مدیونید

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 11:15 بعد از ظهر | لینک  | 

تفلد عید شما مبارک

کاش زندگی کردن به همین راحتی بود که تو فیلم ها نشون می دن

اینم از عید امسال

بازم یه چند وقتی برگشتم تهران و خودم با زندگی اینجا وفق دادم !!! ولی بازم باید دل بکنم و جمع کنم و برم

خیلی سخته

حتی دل ِ جمع کردن وسایل و ندارم .. گذاشتم لحظه آخر

این حس و تو نگاه مامان هم می تونم ببینم

ثنا داشت از خاطرات مشترک امون ، تعریف می کرد .... گفت: سارا یادته سال 80 رفتیم آیدا فال قهوه گرفت واسمون. گفتم نه یادم نمی یاد!!! گفت تو فالش اومد که من همیشه تهران زندگی می کنم و زندگی روتین ولی سارا همیشه در سفر و غربت !!! و بعد ثنا از اونجا که از زندگی سنتی و ایرانی خیلی راضی نبوده و من برعکس عاششق ایران و خانواده و سنت و قدیمی ها ..!  به آیدا گفته ، نه اشتباه می کنی .. فنجونا رو جا بجا دیدی........

............

 ثنا یه خنده تلخی کرد و گفت : سارا ببین از سال 80 تا حالا با خانواده نبودی و تو غربت بودی ...

و من یهو ته دلم لرزید و گفتم یعنی این قصه سر دراز دارد !!!!

خیلی روزای خوبی داشتم از اول سال تا حالا .. با این پست فکر نکنید خدایی نکرده دپسردم .. تیریپم دپ می زنه ... کلا دپ ننویسم انگار به اینجا نمی یاد

عید امسالتونم مبارک و پر برکت

مسافر همیشه پریشون

 

 

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 10:44 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام به غریبه ها

سلام به هر کی منو نمی شناسه

دلم می خواد با کسایی درد دل کنم که من و نمی شناسن

حتی اگر منو می شناسید ، حرفای امروزم و نادیده بگیرید

کاش بتونمم بی رودر واسی بنویسم

کاش هیش کی اینجا منو نمی شناخت

خسته ام.........  می خندی حتما می گی مثل همیشه !!!! انقدر تنبل و تن پرور شدم که سالهاس خسته ام با کوچک ترین اتفاق ، همه چیز و همه کس و محکوم می کنم و خودم بیگناه و خسته تبرئه می کنم !  خیلی سارا رو لوس بار آوردم

خودم قبول دارم

ولی جنس خستگی ام یه کم فرق داره

آخر سالی خیلی اذیتم نکن .. بذار ناله ها و گلایه ها مو از سارا بهت بگم !

می گفتم خسته شدم .. از دیدگاه های  خودم ! از تفکر بچه گونه خودم ... از اینکه هنوز می بینم مثل بچگی ها فکر می کنم و قضاوت می کنم ! چه بسا از بچگی ها هم بچگونه تر !!!

خسته شدم از دعای تکراری همه!!! از نگرانی همه برا  آینده من ! خسته شدم که حتی خودمم در این نگرانی بی تقصیر نیستم ! از خودم توقع نداشتم !!!

حتی سعید هم مثل همه برام دعا می کنه

محمد علی هم تیکه از سر دلسوزی می ندازه !!!!

مامان.. آقا مهدی ! فامیل .... دوست ..!!!!!!!!!!

وای ی ی ی ی ی

چقدر تکراری و بی هدف و روتین

خسته شدم که چشم و دلم بیش از قبل دنبال دنیاست!!!!

خیلی بده ! آدم تو دنیا ی ،دنیایی ها بزرگ شه ! و تو دنیای اون وری ها کوچیک بمونه !!! !

چقدر دیدار فرشته بهم آرامش داد !! دوست داشتم بیشتر ببینمش ! ولی باز هم می دونم چرا دیدارش خوشحالم کرد

یه خیال واهی پشت این دلخوشی آزارم می ده !!! چقدر دوست دارم از این فکر خلاص شم !!! چقدر دوست دارم به گستره وسیع تری بنگرم و افق دید را تا ماورای گنجایش وجودم پهن کنم!!!

چقدر کوچکی سارا !!!

از کودکی هایت خسته شدم

رهایم کن....

پ.ن :

۱- تولد میمیلی بود ۲۵ اسفند بهش نتونستم زنگ بزنم !!!!! بعدشم که زنگ زدم خاموش بود !!!

میمیلی تو بزرگ شدی ؟؟

اگر شدی تولدت مبارک 

۲- قبل عیدی خیلی شلوغه ... همش بدو بدو ... قرض و قله های سال و دارم تسویه می کنم ..

ولی بیشتر از اینا بدهکارم !!!

۳- عیدتون مبارک .. ه ه ه ه  ه

۴- عید امسال هیچ حالی نیست ..نه خوش حاله نه بد حال .. بی حالی هم حال بدیه ها !!!

۵- دعا کنید برای بزرگ شدن

۶- خیلی دلخورم می دونم ... گفتم که غریبه ها بخونن که منو نمی شناسن !!!

۷- کاش انقدر حرف بزنم تا خوب شم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 11:52 بعد از ظهر | لینک  | 

نمی دونم دلم دیونه کیست ؟؟؟

                            چیست ؟؟؟

                            یا حتی چرا ؟؟؟

برای نگذروندن" حال" بهونه می یارم !! یا دل تنگ" گذشته" می شم !! یا نگران "آینده" !!!

نه مجازم اینهمه دلتنگ شم نه مجازم این همه تو نگرانی باشم .. وظیفه ام گذروندن به بهترین نحو ولی می خوام از زیر بار این مسئولیت بشریت شونه خالی کنم .. دستم و خوندم .. لو رفتم ..

 ه ه ه ه هه هه

 

شهادت امام رضا تسلیت باد  ...

خیلی سعی کردم ارادتم و بهشون نشون بدم به جبران کم لطفی های گذشته ...

امیدوارم قبول کنن

التماس دعا

نوشته شده توسط سارا  در ساعت 1:46 بعد از ظهر | لینک  |